دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی - سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی

بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون - زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی
ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش - در کوی عشق گردان امروز در گدایی
قهر است کار آتش گریه ست پیشه شمع - از ما وفا و خدمت وز یار بی وفایی
آتش که او نخندد خاکستر است و دودی - شمعی که او نگرید چوبی بود عصایی
آن خر بود که آید در بوستان دنیا - خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی
خاوند بوستان را اول بجوی ای خر - تا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی
آمد غریبی از ره مهمان مهتری شد - مهمانیی بکردش باکار و باکیایی
بریانه های فاخر سنبوسه های نادر - شمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی
ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی - چون حسن دلبر ما در دلبری فزایی
هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن - مهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی
آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشد - بهتر از این تنعم وین خلعت بهایی
زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله - زیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی
این میوه های دنیا گل پاره هاست رنگین - چه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی
می گفت ای خدایا ما را به شهر او بر - تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی
بگذشت چند سالی در انتظار این دم - بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی
می گفت ای مسبب برساز یک بهانه - زیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی
بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت - تا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی
شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستد - تا آن طرف رساند پیغام کدخدایی
این میرداد رشوت پنهان و آشکارا - تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی
شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جا - پیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی
پس ساز کرد ره را همراه شد سپه را - در پیش کرد مه را از بهر روشنایی
منزل به منزل آن سو می شد چو سیل در جو - سجده کنان و جویان اسرار اولیایی
چون موسی پیمبر از بهر خضر انور - کرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی
چون پر جبرئیلی کو پیک عرش آمد - تا زان سفر دهد او احکام را روایی
مه کو منور آمد دایم مسافر آمد - ای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی
هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی - غم آتشی و برقی شادی تو ضیایی
کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جا - چون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی
ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان - دستی نهان که نبود کس را از او رهایی
این را به چپ کشاند و آن را به راست آرد - این را به وصل آرد و آن را سوی جدایی
وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گردد - و آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی
دررفت آن معلا در شهر همچو دریا - از کو به کو همی شد کای مقصدم کجایی
جوینده چون شتابد مطلوب را بیابد - ما آگهیم که تو در جست و جوی مایی
شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی - عقلش پرید از سر پا را نماند پایی
پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش - کو دانش رسولی تا محفل اندرآیی
چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بو - حیران شده رعیت با میرهای هایی
نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت - نی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی
زو هر کی جست کاری می گفت خیره آری - آری و نی یکی دان در وقت خیره رایی
کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله - کو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی
سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی دد - چون سیل شد به بحری بی بدو و منتهایی
گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی - بردی مرا از اسفل تا مصعد علایی
این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم - درسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی
دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی - جان روی در تو دارد که قبله دعایی
این جمله بد بدایت کو باقی حکایت - واپرس از او که دادت در گوش اشنوایی
یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی - گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی
صدر الرجال حقا فی مصدر البلا - والله ما علونا الا باعتنا
یا سادتی و قومی یوفون بالعهود - ما خاب من تحلی بالصدق و الوفا

ای حیله هات شیرین تا کی مرا فریبی - آن را که ملک کردی دیگر چرا فریبی

اما چو جمله عالم ملک تو است کلی - بیرون ز ملکت خود دیگر که را فریبی
داوود را فریبی در دام ملک و دولت - و ایوب را دگرگون اندر بلا فریبی
آن را به دانه بردی وین را به دام بردی - آن دام دانه شد چون تو خوش لقا فریبی
فرعون عالمی را بفریبد و نداند - کان خاین دغا را هم در دغا فریبی
ای کمترین فریبت صد خونبهای صیدان - ای پربها که او را تو بی بها فریبی
ای دل خدا کسی را دانی چه سان فریبد - آخر تو جملگان را خود از خدا فریبی

دی عهد و توبه کردی امروز درشکستی - دی بحر تلخ بودی امروز گوهرستی

دی بایزید بودی و اندر مزید بودی - و امروز در خرابی دردی فروش و مستی
دردی بنوش ای جان بسکل ز هوش ای جان - ازرق مپوش ای جان تا که صنم پرستی
امروز بس خرابی هم جام آفتابی - نی کدخدای ماهی نی شوهر مهستی
افزونی از مساکن بیرونی از معادن - آن نیستی ولیکن هستی چنانک هستی
یک گوشه بسته بودی زان گوشه خسته بودی - آن بسته را گشودی رستی تمام رستی
حیوان سوار نبود جز بهر کار نبود - حیوان نه ای تو حیی جستی ز کار جستی
تو پیک آسمانی چون ماه کی توانی - تا تو سوار پایی تا تو به دست شستی
خامش مده نشانی گر چه ز هر بیانی -شد مرهم جهانی هر خسته ای که خستی