دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

اندر مصاف ما را در پیش رو سپر نی - و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی

ما خود فنای عشقش ما خاک پای عشقش - عشقیم توی بر تو عشقیم کل دگر نی
خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم - سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی
هر جسم کو عرض شد جان و دل غرض شد - بگداز کز مرض ها ز افسردگی بتر نی
از حرص آن گدازش وز عشق آن نوازش - باری جگر درونم خون شد مرا جگر نی
صدپاره شد دل من و آواره شد دل من - امروز اگر بجویی در من ز دل اثر نی
در قرص مه نگه کن هر روز می گدازد - تا در محاق گویی کاندر فلک قمر نی
لاغرتری آن مه از قرب شمس باشد - در بعد زفت باشد لیکن چنان هنر نی
شاها ز بهر جان ها زهره فرست مطرب - کفو سماع جان ها این نای و دف تر نی
نی نی که زهره چه بود چون شمس عاجز آمد - درخورد این حراره در هیچ چنگ و خور نی

گرمی مجوی الا از سوزش درونی - زیرا نگشت روشن دل ز آتش برونی

بیمار رنج باید تا شاه غیب آید - در سینه درگشاید گوید ز لطف چونی
آن نافه های آهو و آن زلف یار خوش خو - آن را تو در کمی جو کان نیست در فزونی
تا آدمی نمیرد جان ملک نگیرد - جز کشته کی پذیرد عشق نگار خونی
عشقش بگفته با تو یا ما رویم یا تو - ساکن مباش تا تو در جنبش و سکونی
بر دل چو زخم راند دل سر جان بداند - آنگه نه عیب ماند در نفس و نی حرونی
غم چون تو را فشارد تا از خودت برآرد - پس بر تو نور بارد از چرخ آبگونی
در عین درد بنشین هر لحظه دوست می بین - آخر چرا تو مسکین اندر پی فسونی
تبریز جان فزودی چون شمس حق نمودی - از وی خجسته بودی پیوسته نی کنونی

ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی - سنگ سیه بگیری آموزیش سقایی

بس شاه و بس فریدون کز تیغشان چکد خون - زان روی همچو لاله لولی است و لالکایی
ناموسیان سرکش جبارتر ز آتش - در کوی عشق گردان امروز در گدایی
قهر است کار آتش گریه ست پیشه شمع - از ما وفا و خدمت وز یار بی وفایی
آتش که او نخندد خاکستر است و دودی - شمعی که او نگرید چوبی بود عصایی
آن خر بود که آید در بوستان دنیا - خاونده را نجوید افتد به ژاژخایی
خاوند بوستان را اول بجوی ای خر - تا از خری رهی تو زان لطف و کبریایی
آمد غریبی از ره مهمان مهتری شد - مهمانیی بکردش باکار و باکیایی
بریانه های فاخر سنبوسه های نادر - شمع و شراب و شاهد بس خلعت عطایی
ماهیش کرد مهمان هر روز به ز روزی - چون حسن دلبر ما در دلبری فزایی
هر شب غریب گفتی نیکو است این ولیکن - مهمانیت نمایم چون شهر ما بیایی
آن مهتر از تحیر گفت ای عجب چه باشد - بهتر از این تنعم وین خلعت بهایی
زین گفت حاج کوله شد در دلش گلوله - زیرا ندیده بود او مهمانیی سمایی
این میوه های دنیا گل پاره هاست رنگین - چه بود نعیم دنیا جز نان و نان ربایی
می گفت ای خدایا ما را به شهر او بر - تا حاصل آید آن جا دل را گره گشایی
بگذشت چند سالی در انتظار این دم - بی انتظار ندهد هرگز دوا دوایی
می گفت ای مسبب برساز یک بهانه - زیرا سبب تو سازی در دام ابتلایی
بسیار شد دعایش آمد ز حق اجابت - تا مرد ای خدا گو دید از خدا خدایی
شه جست یک رسولی تا آن طرف فرستد - تا آن طرف رساند پیغام کدخدایی
این میرداد رشوت پنهان و آشکارا - تا میر را فرستد شاه از کرم نمایی
شه هم قبول کردش گفتا تو بر بدان جا - پیغام ما ازیرا طوطی خوش نوایی
پس ساز کرد ره را همراه شد سپه را - در پیش کرد مه را از بهر روشنایی
منزل به منزل آن سو می شد چو سیل در جو - سجده کنان و جویان اسرار اولیایی
چون موسی پیمبر از بهر خضر انور - کرده سفر به صد پر چون هدهد هوایی
چون پر جبرئیلی کو پیک عرش آمد - تا زان سفر دهد او احکام را روایی
مه کو منور آمد دایم مسافر آمد - ای ماه رو سفر کن چون شمع این سرایی
هر حالتت چو برجی در وی دری و درجی - غم آتشی و برقی شادی تو ضیایی
کوته کنم بیان را رفت آن رسول آن جا - چون برگ که کشیدش دلبر به کهربایی
ما چون قطار پویان دست کشنده پنهان - دستی نهان که نبود کس را از او رهایی
این را به چپ کشاند و آن را به راست آرد - این را به وصل آرد و آن را سوی جدایی
وصلش نماید آن سو تا مست و گرم گردد - و آن سوی هجر باشد مکری است این دغایی
دررفت آن معلا در شهر همچو دریا - از کو به کو همی شد کای مقصدم کجایی
جوینده چون شتابد مطلوب را بیابد - ما آگهیم که تو در جست و جوی مایی
شد ناگهان به کویی سرمست شد ز بویی - عقلش پرید از سر پا را نماند پایی
پیغام کیقبادش جمله بشد ز یادش - کو دانش رسولی تا محفل اندرآیی
چل روز بر سر کو سرمست ماند از آن بو - حیران شده رعیت با میرهای هایی
نی حکم و نی امارت نی غسل و نی طهارت - نی گفت و نی اشارت نی میل اغتذایی
زو هر کی جست کاری می گفت خیره آری - آری و نی یکی دان در وقت خیره رایی
کو خیمه و طویله کو کار و حال و حیله - کو دمنه و کلیله کو کد کدخدایی
سیلاب عشق آمد نی دام ماند نی دد - چون سیل شد به بحری بی بدو و منتهایی
گفت ای رفیق جفتی کردی هر آنچ گفتی - بردی مرا از اسفل تا مصعد علایی
این درس که شنودم هرگز نخوانده بودم - درسی است نی وسیطی نی نیز منتقایی
دعویت به ز معنی معنیت به ز دعوی - جان روی در تو دارد که قبله دعایی
این جمله بد بدایت کو باقی حکایت - واپرس از او که دادت در گوش اشنوایی
یا رب ظلمت نفسی بردر حجاب حسی - گر مس نمود مسی آخر تو کیمیایی
صدر الرجال حقا فی مصدر البلا - والله ما علونا الا باعتنا
یا سادتی و قومی یوفون بالعهود - ما خاب من تحلی بالصدق و الوفا