دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی - شادی هر مسلمان کوری هر فسوسی

هر روز خطبه ای نو هر شام گردکی نو - هر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی
عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجا - بر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی
جانی است چون چراغی در زیر طشت قالب - ک آرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی
صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت دارد - تختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی
رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق - نی بارگیر سیسی نی جامه های سوسی
از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل - آتش پرست گشتم اما نیم مجوسی
روزی دو همره آمد جان غریب با تن - چون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی
پرویزن است عالم ما همچو آرد در وی - گر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی
هر روز بر دکان ها بازار این خسان بین - ای خام پیش ما آ کتان ماست روسی
بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالب - تا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی
دستور می دهی تا گویم تمام این را - تا شرق و غرب گیرد اقبال بی نحوسی

چون زخمه رجا را بر تار می کشانی - کاهل روان ره را در کار می کشانی

ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی - دامان جان بگیری تا یار می کشانی
ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را - دزدان نقد دل را بر دار می کشانی
سوداییان جان را از خود دهی مفرح - صفراییان زر را بس زار می کشانی
مهجور خارکش را گلزار می نمایی - گلروی خارخو را در خار می کشانی
موسی خاک رو را بر بحر می نشانی - فرعون بوش جو را در عار می کشانی
موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد - ماری کنی عصا را چون مار می کشانی
چون مار را بگیرد یابد عصای خود را - این نعل بازگونه هموار می کشانی
آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی - و آن کو در آب آید در نار می کشانی
ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده - سر را برهنه کرده دستار می کشانی
ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند - ما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی
تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش - چون در غمش بکشتی در غار می کشانی
خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خور - زیرا که چون خموشی اسرار می کشانی

ای گوهر خدایی آیینه معانی - هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی

عرش از خدای پرسد کاین تاب کیست بر من - فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی
از غیرت الهی در عرش حیرت افتد - زیرا ز غیرت آمد پیغام لن ترانی
زان تاب اگر شعاعی بر آسمان رسیدی - از آسمان نمودی صد ماه آسمانی
اندر جمال هر مه لطف ازل نمودی - هر عاشقی بدیدی مقصودهای جانی
در راه ره روان را رنج و طلب نبودی - خوف فنا نبودی اندر جهان فانی
یک بار دردمیدی تا جان گرفت قالب - دردم تو بار دیگر تا جان شود عیانی
از یک شعاع رویت چون لامکان مکان شد - هم برق تو رساند او را به لامکانی
انگشتری لعلت بر نقد عرضه فرما - تا نعره ها برآید از لعل های کانی
یک جام مان بدادی تا رخت ها گرو شد - جامی دگر از آن می هم چاره کن تو دانی
جانی رسید ما را از شمس حق تبریز - کان جان همی نماید در غیب دلستانی