دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی - در دل چگونه آید از راه بی قیاسی

گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی - ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی
بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی - گردان و چشم بسته چون استر خراسی
می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی - گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری - از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی
تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده - اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی
ای نفس مطمانه اندر صفات حق رو - اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی
گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم - گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی
از بانگ طاس ماه بگرفته می گشاید - ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی
آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد - تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی

ما را مسلم آمد هم عیش و هم عروسی - شادی هر مسلمان کوری هر فسوسی

هر روز خطبه ای نو هر شام گردکی نو - هر دم نثار گوهر نی قبضه فلوسی
عشقی است سخت زیبا فقری است پای برجا - بر آسمان نهی پا گر دست این دو بوسی
جانی است چون چراغی در زیر طشت قالب - ک آرد به پیش نورش خورشید چاپلوسی
صد گونه رخت دارد صد تخت و بخت دارد - تختش ز رفعت آمد نی تخت آبنوسی
رختش ز نور مطلق در تخته جامه حق - نی بارگیر سیسی نی جامه های سوسی
از ذوق آتش دل وز سوزش خوش دل - آتش پرست گشتم اما نیم مجوسی
روزی دو همره آمد جان غریب با تن - چون مرغزی و رازی چون مغربی و طوسی
پرویزن است عالم ما همچو آرد در وی - گر بگذری تو صافی ور نگذری سبوسی
هر روز بر دکان ها بازار این خسان بین - ای خام پیش ما آ کتان ماست روسی
بشکن سبوی قالب ساغر ستان لبالب - تا چند کاسه لیسی تا کی زبون لوسی
دستور می دهی تا گویم تمام این را - تا شرق و غرب گیرد اقبال بی نحوسی

چون زخمه رجا را بر تار می کشانی - کاهل روان ره را در کار می کشانی

ای عشق چون درآیی در لطف و دلربایی - دامان جان بگیری تا یار می کشانی
ایمن کنی تو جان را کوری رهزنان را - دزدان نقد دل را بر دار می کشانی
سوداییان جان را از خود دهی مفرح - صفراییان زر را بس زار می کشانی
مهجور خارکش را گلزار می نمایی - گلروی خارخو را در خار می کشانی
موسی خاک رو را بر بحر می نشانی - فرعون بوش جو را در عار می کشانی
موسی عصا بگیرد تا یار خویش سازد - ماری کنی عصا را چون مار می کشانی
چون مار را بگیرد یابد عصای خود را - این نعل بازگونه هموار می کشانی
آن کو در آتش افتد راهش دهی به آبی - و آن کو در آب آید در نار می کشانی
ای دل چه خوش ز پرده سرمست و باده خورده - سر را برهنه کرده دستار می کشانی
ما را مده به غیری تا سوی خود کشاند - ما را تو کش ازیرا شهوار می کشانی
تا یار زنده باشد کوهی کنی تو سدش - چون در غمش بکشتی در غار می کشانی
خاموش و درکش این سر خوش خامشانه می خور - زیرا که چون خموشی اسرار می کشانی