دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی - چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی

خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی - همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی
ای فضل خوش چو جانی وز دیده ها نهانی - اندر اثر پدیدی در ذات ناپدیدی
ای گل چرا نخندی کز هجر بازرستی - ای ابر چون نگریی کز یار خود بریدی
ای گل چمن بیارا می خند آشکارا - زیرا سه ماه پنهان در خار می دویدی
ای باغ خوش بپرور این نورسیدگان را - کاحوال آمدنشان از رعد می شنیدی
ای باد شاخه ها را در رقص اندرآور -بر یاد آن که روزی بر وصل می وزیدی
بنگر بدین درختان چون جمع نیکبختان - شادند ای بنفشه از غم چرا خمیدی
سوسن به غنچه گوید هر چند بسته چشمی - چشمت گشاده گردد کز بخت در مزیدی

از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی - اشتر در او نگنجد با آن همه درازی

آن مرغ خانه عقل است و آن خانه این تن تو - اشتر جمال عشق است با قد و سرفرازی
رطل گران شه را این مرغ برنتابد - بویی کز او بیابی صد مغز را ببازی
از ما مجوی جانا اسرار این حقیقت - زیرا که غرق غرقم از نکته مجازی
من هیکلی بدیدم اسرار عشق در وی - کردم حمایل آن را از روی لاغ و بازی
تا شد گرانترک شد آن هیکل خدایی - تا برنتابد آن را پشت هزار تازی
شد پرده ام دریده تا پرده ها بسوزم - از آتشی که خیزد در پرده حجازی
چون عشق او بغرد وین پرده ها بدرد - با شمس حق تبریز در وقت عشقبازی

آن مه چو در دل آید او را عجب شناسی - در دل چگونه آید از راه بی قیاسی

گر گویی می شناسم لاف بزرگ و دعوی - ور گویی من چه دانم کفر است و ناسپاسی
بردانم و ندانم گردان شده ست خلقی - گردان و چشم بسته چون استر خراسی
می گرد چون خراسی خواهی و گر نخواهی - گردن مپیچ زیرا دربند احتباسی
یوسف خرید کوری با هیجده قلب آری - از کوری خرنده وز حاسدی نخاسی
تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده - اینک رسن برون آ تا در زمین نتاسی
ای نفس مطمانه اندر صفات حق رو - اینک قبای اطلس تا کی در این پلاسی
گر من غزل نخوانم بشکافد او دهانم - گوید طرب بیفزا آخر حریف کاسی
از بانگ طاس ماه بگرفته می گشاید - ماهت منم گرفته بانگی زن ار تو طاسی
آدم ز سنبلی خورد کان عاقبت بریزد - تو سنبل وصالی ایمن ز زخم داسی