دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی - دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی

موقوف وقت بودی تعجیل می نمودی - وقت نماز آمد برجه چرا نشستی
بر بوی قبله حق صد قبله می تراشی - بر بوی عشق آن بت صد بت همی پرستی
بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان - که مه بود به بالا سایه بود به پستی
همچون گدای هر در بر هر دری مزن سر - حلقه در فلک زن زیرا درازدستی
سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت - بیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی
می گویمت که چونی هرگز کسی بگوید - با جان بی چگونه چونی چگونه استی
امشب خراب و مستی فردا شود ببینی - چه خیک ها دریدی چه شیشه ها شکستی
هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم - که صد هزار گونه اشکسته را تو بستی
ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان - داری هزار صورت جز ماه و جز مهستی
صد حلق را گشودی گر حلقه ای ربودی - صد جان و دل بدادی گر سینه ای بخستی
دیوانه گشته ام من هر چه از جنون بگویم - زودتر بلی بلی گو گر محرم الستی

گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی - گفتی قرار یابم خود بی قرار گشتی

خضرت چرا نخوانم ک آب حیات خوردی - پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی
گردت چرا نگردم چون خانه خدایی - پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی
جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی - نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی
فاروق چون نباشی چون از فراق رستی - صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی
اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی - اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی
هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی - هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی
ای چشمش الله الله خود خفته می زدی ره - اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی
آنگه فقیر بودی بس خرقه ها ربودی - پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی
هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری - گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی
از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی - هم از حساب رستی چون بی شمار گشتی
از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا - وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی
ای جان چون فرشته از نور حق سرشته - هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی
از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی - هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی
غم را شکار بودی بی کردگار بودی - چون کردگار گشتی باکردگار گشتی
گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی - عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی
نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی - کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی
باش از در معانی در حلقه خموشان - در گوش ها اگر چه چون گوشوار گشتی

گر چه به زیر دلقی شاهی و کیقبادی - ور چه ز چشم دوری در جان و سینه یادی

گر چه به نقش پستی بر آسمان شدستی - قندیل آسمانی نه چرخ را عمادی
بستی تو هست ما را بر نیستی مطلق -بستی مراد ما را بر شرط بی مرادی
تا هیچ سست پایی در کوی تو نیاید - پیش تو شیر آید شیری و شیرزادی
سر را نهد به بیرون بی سر بر تو آید - تا بشنود ز گردون بی گوش یا عبادی
یک ماهه راه را تو بگذر برو به روزی - زیرا که چون سلیمان بر بارگیر بادی
دینار و زر چه باشد انبار جان بیاور - جان ده درم رها کن گر عاشق جوادی
حاجت نیاید ای جان در راه تو قلاوز - چون نور و ماهتاب است این مهتدی و هادی
مه نور و تاب خود را از جا به جا کشاند - چون اشتر عرب را از جا به جای حادی
از صد هزار توبه بشناخت جان مجنون - چون بوی گور لیلی برداشت در منادی
چون مه پی فزایش غمگین مشو ز کاهش - زیرا ز بعد کاهش چون مه در ازدیادی
هر لحظه دسته دسته ریحان به پیشت آید - رسته ز دست رنجت وز خوب اعتقادی
تشنیع بر سلیمان آری که گم شدم من - گم شو چو هدهد ار تو دربند افتقادی
یا صاحبی هذا دیباجه الرشاد - الصبح قد تجلی حولوا عن الرقاد
الشمس قد تلالا من غیر احتجاب - و النصر قد توالی من غیر اجتهاد
الروح فی المطار و الکاس فی الدوار - و الهم فی الفرار و السکر فی امتداد