دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی - چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی

درهای آسمان را شب سخت می گشاید - نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی
گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی - زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی
چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد - باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی
عیسی روزگاری سیاح باش در شب - در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی
شب رو که راه ها را در شب توان بریدن - گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی
در سایه خدایی خسپند نیکبختان - زنهار ای برادر جای دگر نخسپی
چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شد - تو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی
زیرا برادرانت دارند قصد جانت - هان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی
تبریز شمس دین را جز ره روی نیابد - گر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی

ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی - دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی

موقوف وقت بودی تعجیل می نمودی - وقت نماز آمد برجه چرا نشستی
بر بوی قبله حق صد قبله می تراشی - بر بوی عشق آن بت صد بت همی پرستی
بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان - که مه بود به بالا سایه بود به پستی
همچون گدای هر در بر هر دری مزن سر - حلقه در فلک زن زیرا درازدستی
سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت - بیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی
می گویمت که چونی هرگز کسی بگوید - با جان بی چگونه چونی چگونه استی
امشب خراب و مستی فردا شود ببینی - چه خیک ها دریدی چه شیشه ها شکستی
هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم - که صد هزار گونه اشکسته را تو بستی
ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان - داری هزار صورت جز ماه و جز مهستی
صد حلق را گشودی گر حلقه ای ربودی - صد جان و دل بدادی گر سینه ای بخستی
دیوانه گشته ام من هر چه از جنون بگویم - زودتر بلی بلی گو گر محرم الستی

گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی - گفتی قرار یابم خود بی قرار گشتی

خضرت چرا نخوانم ک آب حیات خوردی - پیشت چرا نمیرم چون یار یار گشتی
گردت چرا نگردم چون خانه خدایی - پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی
جامت چرا ننوشم چون ساقی وجودی - نقلت چرا نچینیم چون قندبار گشتی
فاروق چون نباشی چون از فراق رستی - صدیق چون نباشی چون یار غار گشتی
اکنون تو شهریاری کو را غلام گشتی - اکنون شگرف و زفتی کز غم نزار گشتی
هم گلشنش بدیدی صد گونه گل بچیدی - هم سنبلش بسودی هم لاله زار گشتی
ای چشمش الله الله خود خفته می زدی ره - اکنون نعوذبالله چون پرخمار گشتی
آنگه فقیر بودی بس خرقه ها ربودی - پس وای بر فقیران چون ذوالفقار گشتی
هین بیخ مرگ برکن زیرا که نفخ صوری - گردن بزن خزان را چون نوبهار گشتی
از رستخیز ایمن چون رستخیز نقدی - هم از حساب رستی چون بی شمار گشتی
از نان شدی تو فارغ چون ماهیان دریا - وز آب فارغی هم چون سوسمار گشتی
ای جان چون فرشته از نور حق سرشته - هم ز اختیار رسته نک اختیار گشتی
از کام نفس حسی روزی دو سه بریدی - هم دوست کامی اکنون هم کامیار گشتی
غم را شکار بودی بی کردگار بودی - چون کردگار گشتی باکردگار گشتی
گر خون خلق ریزی ور با فلک ستیزی - عذرت عذار خواهد چون گلعذار گشتی
نازت رسد ازیرا زیبا و نازنینی - کبرت رسدهمی زان چون از کبار گشتی
باش از در معانی در حلقه خموشان - در گوش ها اگر چه چون گوشوار گشتی