دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی - در صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی

چون مهر جان پذیری بی لشکری امیری - هم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی
گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدی - گر در زمین ندیدی در آسمان بیابی
در عشق اگر امینی ای بس بتان چینی - هم رایگان ببینی هم رایگان بیابی
در آینه مبارک آن صاف صاف بی شک - نقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی
چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستت - گر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی
قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصل - گر از وساوس دل یک دم امان بیابی
درهم شکن بتان را از بهر شاه جان را - تا نقش بند آن را اندر عیان بیابی
تبریز در محقق از شمس ملت و حق - در رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی

چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی - چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی

درهای آسمان را شب سخت می گشاید - نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی
گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی - زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی
چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد - باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی
عیسی روزگاری سیاح باش در شب - در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی
شب رو که راه ها را در شب توان بریدن - گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی
در سایه خدایی خسپند نیکبختان - زنهار ای برادر جای دگر نخسپی
چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شد - تو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی
زیرا برادرانت دارند قصد جانت - هان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی
تبریز شمس دین را جز ره روی نیابد - گر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی

ای آنک امام عشقی تکبیر کن که مستی - دو دست را برافشان بیزار شو ز هستی

موقوف وقت بودی تعجیل می نمودی - وقت نماز آمد برجه چرا نشستی
بر بوی قبله حق صد قبله می تراشی - بر بوی عشق آن بت صد بت همی پرستی
بالاترک پر ای جان ای جان بنده فرمان - که مه بود به بالا سایه بود به پستی
همچون گدای هر در بر هر دری مزن سر - حلقه در فلک زن زیرا درازدستی
سغراق آسمانت چون کرد آن چنانت - بیگانه شو ز عالم کز خویش هم برستی
می گویمت که چونی هرگز کسی بگوید - با جان بی چگونه چونی چگونه استی
امشب خراب و مستی فردا شود ببینی - چه خیک ها دریدی چه شیشه ها شکستی
هر شیشه که شکستم بر تو توکلستم - که صد هزار گونه اشکسته را تو بستی
ای نقش بند پنهان کاندر درونه ای جان - داری هزار صورت جز ماه و جز مهستی
صد حلق را گشودی گر حلقه ای ربودی - صد جان و دل بدادی گر سینه ای بخستی
دیوانه گشته ام من هر چه از جنون بگویم - زودتر بلی بلی گو گر محرم الستی