دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو چرا جمله نبات و شکری - تو چرا دلبر و شیرین نظری

تو چرا همچو گل خندانی - تو چرا تازه چو شاخ شجری
تو به یک خنده چرا راه زنی - تو به یک غمزه چرا عقل بری
تو چرا صاف چو صحن فلکی - تو چرا چست چو قرص قمری
تو چرا بی بنه چون دریایی - تو چرا روشن و خوش چون گهری
عاقلان را ز چه دیوانه کنی - ای همه پیشه تو فتنه گری
ساکنان را ز چه در رقص آری - ز آدمی و ملک و دیو و پری
تو چرا توبه مردم شکنی - تو چرا پرده مردم بدری
همه دل ها چو در اندیشه توست - تو کجایی به چه اندیشه دری

از دلبر نهانی گر بوی جان بیابی - در صد جهان نگنجی گر یک نشان بیابی

چون مهر جان پذیری بی لشکری امیری - هم ملک غیب گیری هم غیب دان بیابی
گنجی که تو شنیدی سودای آن گزیدی - گر در زمین ندیدی در آسمان بیابی
در عشق اگر امینی ای بس بتان چینی - هم رایگان ببینی هم رایگان بیابی
در آینه مبارک آن صاف صاف بی شک - نقش بهشت یک یک هم در جهان بیابی
چون تیر عشق خستت معشوق کرد مستت - گر جان بشد ز دستت صد همچنان بیابی
قفل طلسم مشکل سهلت شود به حاصل - گر از وساوس دل یک دم امان بیابی
درهم شکن بتان را از بهر شاه جان را - تا نقش بند آن را اندر عیان بیابی
تبریز در محقق از شمس ملت و حق - در رمزهای مطلق صد ترجمان بیابی

چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی - چون شمع زنده باشی همچون شرر نخسپی

درهای آسمان را شب سخت می گشاید - نیک اختریت باشد گر چون قمر نخسپی
گر مرد آسمانی مشتاق آن جهانی - زیر فلک نمانی جز بر زبر نخسپی
چون لشکر حبش شب بر روم حمله آرد - باید که همچو قیصر در کر و فر نخسپی
عیسی روزگاری سیاح باش در شب - در آب و در گل ای جان تا همچو خر نخسپی
شب رو که راه ها را در شب توان بریدن - گر شهر یار خواهی اندر سفر نخسپی
در سایه خدایی خسپند نیکبختان - زنهار ای برادر جای دگر نخسپی
چون از پدر جدا شد یوسف نه مبتلا شد - تو یوسفی هلا تا جز با پدر نخسپی
زیرا برادرانت دارند قصد جانت - هان تا میان ایشان جز با حذر نخسپی
تبریز شمس دین را جز ره روی نیابد - گر تو ز ره روانی بر ره گذر نخسپی