دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

آنچ در سینه نهان می داری - درنیابند چه می پنداری

خفته پنداشته ای دل ها را - که خدایت دهدا بیداری
هر درخت آنچ که دارد در دل - آن بدیده ست گلی یا خاری
ای چو خفاش نهان گشته ز روز - تا ندانند که تو بیماری
به خدا از همگان فاشتری - گر چه در پیشگه اسراری
پیش خورشید همان خفاشی - گر چه ز اندیشه چو بوتیماری
چنگ اگر چه که ننالد دانند - کو چه شکل است به وقت زاری
ور بنالد ز غمی هم دانند - کو ندارد صفت هشیاری

ای خیالی که به دل می گذری - نی خیالی نی پری نی بشری

اثر پای تو را می جویم - نه زمین و نه فلک می سپری
گر ز تو باخبران بی خبرند - نه تو از بی خبران باخبری
مونس و یار دلی یا تو دلی - تو مقیم نظری یا نظری
ایها الخاطر فی مکرمه - قف زمانا بخداء البصر
لا تعجل به مرور و نوی - بدل اللیل بضو السحر
حسن تدبیرک قد صاغ لنا - الهیولی به حسان الصور
گر صور جان و هیولی خرد است - عشق تو دیگر و تو خود دگری
این هیولی پدر صورت هاست - ای تو کرده پدران را پدری
نی هیولای همه آبی بود - چه کند آب چو آبش ببری
گر هیولا و صور جان افزاست - دگرم عشوه مده تو دگری
از هیولا است صور ریگ روان - ریگ را هرزه چرا می شمری

تو چرا جمله نبات و شکری - تو چرا دلبر و شیرین نظری

تو چرا همچو گل خندانی - تو چرا تازه چو شاخ شجری
تو به یک خنده چرا راه زنی - تو به یک غمزه چرا عقل بری
تو چرا صاف چو صحن فلکی - تو چرا چست چو قرص قمری
تو چرا بی بنه چون دریایی - تو چرا روشن و خوش چون گهری
عاقلان را ز چه دیوانه کنی - ای همه پیشه تو فتنه گری
ساکنان را ز چه در رقص آری - ز آدمی و ملک و دیو و پری
تو چرا توبه مردم شکنی - تو چرا پرده مردم بدری
همه دل ها چو در اندیشه توست - تو کجایی به چه اندیشه دری