دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ای بهار سبز و تر شاد آمدی - وی نگار سیمبر شاد آمدی

درفکندی در سر و جان فتنه ای - ای حیات جان و سر شاد آمدی
درفکن اندر دماغ مرد و زن - صد هزاران شور و شر شاد آمدی
از بر سیمین تو کارم زر است - ای بلای سیم و زر شاد آمدی
پای خود بر تارک خورشید نه - ای تو خورشید و قمر شاد آمدی
لعل گوید از میان کان تو را - سوی آن کوه و کمر شاد آمدی
شمس تبریزی که عالم از رخت - هست مست و بی خبر شاد آمدی

ساقی این جا هست ای مولا بلی - ره دهد ما را بر آن بالا بلی

پیش آن لب های آری گوی او - بنده گردد شکر و حلوا بلی
هست چشمش قلزم مستی نعم - هست جعدش مایه سودا بلی
این همه بگذشت آن سرو سهی - خوش برآید همچو گل با ما بلی
چون بخسبم زیر سایه نخل او - من شوم شیرینتر از خرما بلی
هم عسس هم دزد ای جان هر شبی - سیم دزدد زان قمرسیما بلی
چون برآید آفتاب روی او - دزد گردد عاجز و رسوا بلی
ناشتاب آن کس که او حلوا خورد - در دماغ او کند صفرا بلی
بس کن آن کس کو سری پنهان کند - روید از سر گلشن اخفی بلی

هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می - هم بهاری در میان ماه دی

هر طرف از عشق تو پر سوخته - آفتاب و صد هزاران همچو دی
چون همیشه آتشت در نی فتد - رفت شکر زین هوس در جان نی
سر بریدی صد هزاران را به عشق - زهره نی جان را که گوید های و هی
عاشقان سازیده اند از چشم بد - خانه ها زیر زمین چون شهر ری
نیست از دانش بتر اشکنجه ای - وای آنک ماند اندر نیک و بی
آن زنان مصر اندر بیخودی - زخم ها خورده نکرده وای وی
در شب معراج شاه از بیخودی - صد هزاران ساله ره را کرده طی
برشکن از باده های بیخودان - تخته بندی ز استخوان و عرق و پی
شمس تبریزی تو ما را محو کن - ز آنک تو چون آفتابی ما چو فی