دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر سران را بی سری درواستی - سرنگونان را سری درواستی

از برای شرح آتش های غم - یا زبانی یا دلی برجاستی
یا شعاعی زان رخ مهتاب او - در شب تاریک غم با ماستی
یا کسی دیگر برای همدمی - هم از آن رو بی سر و بی پاستی
گر اثر بودی از آن مه بر زمین - ناله ها از آسمان برخاستی
ور نه دست غیر تستی بر دهان - راست و چپ بی این دهان غوغاستی
گر از آن در پرتوی بر دل زدی - یا به دریا یا خود او دریاستی
ور نه غیرت خاک زد در چشم دل - چشمه چشمه سوی دریاهاستی
نیست پروای دو عالم عشق را - ور نه ز الا هر دو عالم لاستی
عشق را خود خاک باشی آرزو است - ور نه عاشق بر سر جوزاستی
تا چو برف این هر دو عالم در گداز - ز آتش عشق جحیم آساستی
اژدهای عشق خوردی جمله را - گر عصا در پنجه موساستی
لقمه ای کردی دو عالم را چنانک - پیش جوع کلب نان یکتاستی
پیش شمس الدین تبریز آمدی - تا تجلی هاش مستوفاستی

ای بهار سبز و تر شاد آمدی - وی نگار سیمبر شاد آمدی

درفکندی در سر و جان فتنه ای - ای حیات جان و سر شاد آمدی
درفکن اندر دماغ مرد و زن - صد هزاران شور و شر شاد آمدی
از بر سیمین تو کارم زر است - ای بلای سیم و زر شاد آمدی
پای خود بر تارک خورشید نه - ای تو خورشید و قمر شاد آمدی
لعل گوید از میان کان تو را - سوی آن کوه و کمر شاد آمدی
شمس تبریزی که عالم از رخت - هست مست و بی خبر شاد آمدی

ساقی این جا هست ای مولا بلی - ره دهد ما را بر آن بالا بلی

پیش آن لب های آری گوی او - بنده گردد شکر و حلوا بلی
هست چشمش قلزم مستی نعم - هست جعدش مایه سودا بلی
این همه بگذشت آن سرو سهی - خوش برآید همچو گل با ما بلی
چون بخسبم زیر سایه نخل او - من شوم شیرینتر از خرما بلی
هم عسس هم دزد ای جان هر شبی - سیم دزدد زان قمرسیما بلی
چون برآید آفتاب روی او - دزد گردد عاجز و رسوا بلی
ناشتاب آن کس که او حلوا خورد - در دماغ او کند صفرا بلی
بس کن آن کس کو سری پنهان کند - روید از سر گلشن اخفی بلی