دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

می زنم حلقه در هر خانه ای - هست در کوی شما دیوانه ای

مرغ جان دیوانه آن دام شد - دام عشق دلبری دردانه ای
عقل ها نعره زنان ک آخر کجاست - در جنون دریادلی مردانه ای
ای خدا مجنون آن لیلی کجاست - تا به گوشش دردمیم افسانه ای
ز آنک گوش عقل نامحرم بود - از فسون عاشقان بیگانه ای
سلسله زلفی که جان مجنون او است - میل دارد با شکسته شانه ای
شهر ما پرفتنه و پرشور شد - الغیاث از فتنه فتانه ای
زوتر ای قفال مفتاحی بساز - کز فرج باشد ورا دندانه ای
هین خمش کن کژ مرو فرزین نه ای - کی چو فرزین کژ رود فرزانه ای

گر سران را بی سری درواستی - سرنگونان را سری درواستی

از برای شرح آتش های غم - یا زبانی یا دلی برجاستی
یا شعاعی زان رخ مهتاب او - در شب تاریک غم با ماستی
یا کسی دیگر برای همدمی - هم از آن رو بی سر و بی پاستی
گر اثر بودی از آن مه بر زمین - ناله ها از آسمان برخاستی
ور نه دست غیر تستی بر دهان - راست و چپ بی این دهان غوغاستی
گر از آن در پرتوی بر دل زدی - یا به دریا یا خود او دریاستی
ور نه غیرت خاک زد در چشم دل - چشمه چشمه سوی دریاهاستی
نیست پروای دو عالم عشق را - ور نه ز الا هر دو عالم لاستی
عشق را خود خاک باشی آرزو است - ور نه عاشق بر سر جوزاستی
تا چو برف این هر دو عالم در گداز - ز آتش عشق جحیم آساستی
اژدهای عشق خوردی جمله را - گر عصا در پنجه موساستی
لقمه ای کردی دو عالم را چنانک - پیش جوع کلب نان یکتاستی
پیش شمس الدین تبریز آمدی - تا تجلی هاش مستوفاستی

ای بهار سبز و تر شاد آمدی - وی نگار سیمبر شاد آمدی

درفکندی در سر و جان فتنه ای - ای حیات جان و سر شاد آمدی
درفکن اندر دماغ مرد و زن - صد هزاران شور و شر شاد آمدی
از بر سیمین تو کارم زر است - ای بلای سیم و زر شاد آمدی
پای خود بر تارک خورشید نه - ای تو خورشید و قمر شاد آمدی
لعل گوید از میان کان تو را - سوی آن کوه و کمر شاد آمدی
شمس تبریزی که عالم از رخت - هست مست و بی خبر شاد آمدی