دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

مرحبا ای پرده تو آن پرده ای - کز جهان جان نشان آورده ای

برگذر از گوش و بر جان ها بزن - ز آنک جان این جهان مرده ای
درربا جان را و بر بالا برو - اندر آن عالم که دل را برده ای
ماه خندانت گواهی می دهد - کان شراب آسمانی خورده ای
جان شیرینت نشانی می دهد - کز الست اندر عسل پرورده ای
سبزه ها از خاک بررستن گرفت - تا نماید کشت ها که کرده ای

هیچ خمری بی خماری دیده ای - هیچ گل بی زخم خاری دیده ای

در گلستان جهان آب و گل - بی خزانی نوبهاری دیده ای
چونک غم پیش آیدت در حق گریز - هیچ چون حق غمگساری دیده ای
کار حق کن بار حق کش جز ز حق - هیچ کس را کار و باری دیده ای
هیچ دل را بی صقال لطف او - در تجلی بی غباری دیده ای
بی جمال خوب دلدار قدیم - جز خیالی دل فشاری دیده ای
از نشاط صرف ناآمیخته - شرح ده ای دل تو باری دیده ای
در جهان صاف بی درد و دغل - بی خطر ایمن مطاری دیده ای
چون سگ کهف آی در غار وفا - ای شکاری چون شکاری دیده ای
لب ببند و چشم عبرت برگشا - چونک دیده اعتباری دیده ای
شمس تبریزی بگیرد دست تو - گر ز چشم بد عثاری دیده ای

می زنم حلقه در هر خانه ای - هست در کوی شما دیوانه ای

مرغ جان دیوانه آن دام شد - دام عشق دلبری دردانه ای
عقل ها نعره زنان ک آخر کجاست - در جنون دریادلی مردانه ای
ای خدا مجنون آن لیلی کجاست - تا به گوشش دردمیم افسانه ای
ز آنک گوش عقل نامحرم بود - از فسون عاشقان بیگانه ای
سلسله زلفی که جان مجنون او است - میل دارد با شکسته شانه ای
شهر ما پرفتنه و پرشور شد - الغیاث از فتنه فتانه ای
زوتر ای قفال مفتاحی بساز - کز فرج باشد ورا دندانه ای
هین خمش کن کژ مرو فرزین نه ای - کی چو فرزین کژ رود فرزانه ای