دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

خوش بود گر کاهلی یک سو نهی - وز همه یاران تو زوتر برجهی

هست سرتیزی شعار شیر نر - هست دم داری در این ره روبهی
برفروز آتش زنه در دست توست - یوسفت با توست اگر خود در چهی
گر غروب آمد به گور اندرشدی - باز طالع شو ز مشرق چون مهی
گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت - پس بجنب ای قد تو سرو سهی
برجهان تو اسب را ترکانه زود - که به گوش توست خوب خرگهی
سارعوا فرمود پس مردانه رو - گفت شاهنشاه جان نبود تهی
همچو زهره ناله کن هر صبحگاه - وآنگه از خورشید بین شاهنشهی
بدر هر شب در روش لاغرتر است - بعد کاهش یافت آن مه فربهی
وقت دوری شاه پروردت به لطف - تا چه ها بخشد چو باشی درگهی
بس کن آخر توبه کردی از مقال - در خموشی هاست دخل آگهی

مرحبا ای پرده تو آن پرده ای - کز جهان جان نشان آورده ای

برگذر از گوش و بر جان ها بزن - ز آنک جان این جهان مرده ای
درربا جان را و بر بالا برو - اندر آن عالم که دل را برده ای
ماه خندانت گواهی می دهد - کان شراب آسمانی خورده ای
جان شیرینت نشانی می دهد - کز الست اندر عسل پرورده ای
سبزه ها از خاک بررستن گرفت - تا نماید کشت ها که کرده ای

هیچ خمری بی خماری دیده ای - هیچ گل بی زخم خاری دیده ای

در گلستان جهان آب و گل - بی خزانی نوبهاری دیده ای
چونک غم پیش آیدت در حق گریز - هیچ چون حق غمگساری دیده ای
کار حق کن بار حق کش جز ز حق - هیچ کس را کار و باری دیده ای
هیچ دل را بی صقال لطف او - در تجلی بی غباری دیده ای
بی جمال خوب دلدار قدیم - جز خیالی دل فشاری دیده ای
از نشاط صرف ناآمیخته - شرح ده ای دل تو باری دیده ای
در جهان صاف بی درد و دغل - بی خطر ایمن مطاری دیده ای
چون سگ کهف آی در غار وفا - ای شکاری چون شکاری دیده ای
لب ببند و چشم عبرت برگشا - چونک دیده اعتباری دیده ای
شمس تبریزی بگیرد دست تو - گر ز چشم بد عثاری دیده ای