دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

باز چون گل سوی گلشن می روی - با توام گر چه که بی من می روی

صدزبان شد سوسن اندر شرح تو - گلرخا خوش سوی سوسن می روی
سوی مستان با دو لعل می فروش - از برای باده دادن می روی
شاهدان استاره وار اندر پیت - تو بکش چون ماه روشن می روی
در کی خواهی آتشی دیگر زدن - با دل چون سنگ و آهن می روی
آفتابا ذره ام رقصان تو - پیش تو چون سوی روزن می روی
تا درآرد شمس تبریزی به چشم - سرمه وار ای دل به هاون می روی

ناگهان اندردویدم پیش وی - بانگ برزد مست عشق او که هی

هیچ می دانی چه خون ریز است او - چون تویی را زهره کی بوده ست کی
شکران در عشق او بگداختند - سربریده ناله کن مانند نی
پاک کن رگ های خود در عشق او - تا نبرد تیغ او پایت ز پی
بر گلستانش گدازان شو چو برف - تا برآرد صد بهار از ماه دی
یا درآ و نرم نرمک مرده شو - تا تو را گویند ای قیوم حی
حبس کن مر شیره را در خنب حق - تا بجوشد وارهد از نیک و بی
شمس تبریزی بیا در من نگر - تا ببینی مر مرا معدوم شی

خوش بود گر کاهلی یک سو نهی - وز همه یاران تو زوتر برجهی

هست سرتیزی شعار شیر نر - هست دم داری در این ره روبهی
برفروز آتش زنه در دست توست - یوسفت با توست اگر خود در چهی
گر غروب آمد به گور اندرشدی - باز طالع شو ز مشرق چون مهی
گرم شد آن یخ ز جنبش بس گداخت - پس بجنب ای قد تو سرو سهی
برجهان تو اسب را ترکانه زود - که به گوش توست خوب خرگهی
سارعوا فرمود پس مردانه رو - گفت شاهنشاه جان نبود تهی
همچو زهره ناله کن هر صبحگاه - وآنگه از خورشید بین شاهنشهی
بدر هر شب در روش لاغرتر است - بعد کاهش یافت آن مه فربهی
وقت دوری شاه پروردت به لطف - تا چه ها بخشد چو باشی درگهی
بس کن آخر توبه کردی از مقال - در خموشی هاست دخل آگهی