دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

باوفاتر گشت یارم اندکی - خوش برآمد دی نگارم اندکی

دی بخندید آن بهار نیکوان - گشت خندان روزگارم اندکی
خوش برآمد آن گل صدبرگ من - سبزتر شد سبزه زارم اندکی
صبحدم آن صبح من زد یک نفس - زان نفس من برقرارم اندکی
ابر من دی بر لب دریا نشست - خاک شو تا بر تو بارم اندکی
خوش ببارم خاک را گل ها دهم - باش کاندر دست خارم اندکی
مهلتم ده خوش به خوش از سر مرو - صبر کن تا سر بخارم اندکی
نی غلط گفتم که اندر عشق او - کافرم گر صبر دارم اندکی

هست امروز آنچ می باید بلی - هست نقل و باده بی حد بلی

هست ای ساقی خوب از بامداد - کان شیرینی بنامیزد بلی
آفتاب امروز گشته ست از پگاه - ساقی صد زهره و فرقد بلی
شد عطارد مست و اشکسته قلم - لوح شست از هوز و ابجد بلی
مطرب ناهید بربط می نواخت - هر چه می گفت آن چنان آمد بلی
دفتر عشقش چو برخواند خرد - پرشکر گردد دل کاغذ بلی
گشت حاصل آرزوی دل نعم - گشت هر سعدی کنون اسعد بلی
چونک سلطان ملاحت داد داد - داد بستانیم از هر دد بلی
بس کنم کاین قصه ای بی منتهاست - کز سخن دیگر سخن زاید بلی

باز گردد عاقبت این در بلی - رو نماید یار سیمین بر بلی

ساقی ما یاد این مستان کند - بار دیگر با می و ساغر بلی
نوبهار حسن آید سوی باغ - بشکفد آن شاخه های تر بلی
طاق های سبز چون بندد چمن - جفت گردد ورد و نیلوفر بلی
دامن پرخاک و خاشاک زمین - پر شود از مشک و از عنبر بلی
آن بر سیمین و این روی چو زر - اندرآمیزند سیم و زر بلی
این سر مخمور اندیشه پرست - مست گردد زان می احمر بلی
این دو چشم اشکبار نوحه گر - روشنی یابد از آن منظر بلی
گوش ها که حلقه در گوش وی است - حلقه ها یابند از آن زرگر بلی
شاهد جان چون شهادت عرضه کرد - یابد ایمان این دل کافر بلی
چون براق عشق از گردون رسید - وارهد عیسی جان زین خر بلی
جمله خلق جهان در یک کس است - او بود از صد جهان بهتر بلی
من خمش کردم ولیکن در دلم - تا ابد روید نی و شکر بلی