دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

آفتابا سوی مه رویان شدی - چرخ را چون ذره ها برهم زدی

آتشی در کفر و ایمان شعله زد - چون بگستردی تو دین بیخودی
پست و بالا عشق پر شد همچو بحر - چشمه چشمه جوش جوش سرمدی
عالمی پرآتش عشاق بود - بر سر آتش تو آتش آمدی
هر سحرگه پیش قانون های تو - سجده آرد دین پاک احمدی
بی وجودی گر تو را نقصان نهد - بی وجودان را چه نیکی یا بدی
خاک پای شمس تبریزی ببوس - تا برآری سر ز سعد و اسعدی

باوفاتر گشت یارم اندکی - خوش برآمد دی نگارم اندکی

دی بخندید آن بهار نیکوان - گشت خندان روزگارم اندکی
خوش برآمد آن گل صدبرگ من - سبزتر شد سبزه زارم اندکی
صبحدم آن صبح من زد یک نفس - زان نفس من برقرارم اندکی
ابر من دی بر لب دریا نشست - خاک شو تا بر تو بارم اندکی
خوش ببارم خاک را گل ها دهم - باش کاندر دست خارم اندکی
مهلتم ده خوش به خوش از سر مرو - صبر کن تا سر بخارم اندکی
نی غلط گفتم که اندر عشق او - کافرم گر صبر دارم اندکی

هست امروز آنچ می باید بلی - هست نقل و باده بی حد بلی

هست ای ساقی خوب از بامداد - کان شیرینی بنامیزد بلی
آفتاب امروز گشته ست از پگاه - ساقی صد زهره و فرقد بلی
شد عطارد مست و اشکسته قلم - لوح شست از هوز و ابجد بلی
مطرب ناهید بربط می نواخت - هر چه می گفت آن چنان آمد بلی
دفتر عشقش چو برخواند خرد - پرشکر گردد دل کاغذ بلی
گشت حاصل آرزوی دل نعم - گشت هر سعدی کنون اسعد بلی
چونک سلطان ملاحت داد داد - داد بستانیم از هر دد بلی
بس کنم کاین قصه ای بی منتهاست - کز سخن دیگر سخن زاید بلی