دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

اندرآ در خانه یارا ساعتی - تازه کن این جان ما را ساعتی

این حریفان را بخندان لحظه ای - مجلس ما را بیارا ساعتی
تا ببیند آسمان در نیم شب - آفتاب آشکارا ساعتی
تا ز قونیه بتابد نور عشق - تا سمرقند و بخارا ساعتی
روز کن شب را به یک دم همچو صبح - بی درنگ و بی مدارا ساعتی
تا ز سینه برزند آن آفتاب - همچو آب از سنگ خارا ساعتی
تا ز دارالملک دل برهم زند - ملک نوشروان و دارا ساعتی

گوید آن دلبر که چون همدل شدی - با هوس همراه و هم منزل شدی

از میان نقش ها پنهان شدی - در جهان جان ها حاصل شدی
هم برآوردی سر از لطف خدا - هم به شمشیر خدا بسمل شدی
پیش آتش رو تو از نقصان مترس - چونک از آتش چنین کامل شدی
عشرت دیوانگان را دیده ای - ننگ بادت باز چون عاقل شدی
چون نه ای حیوان چه مست سبزه ای - چون نمردی چون در آب و گل شدی
آستین شه صلاح الدین بگیر - ور نگیری باطل باطل شدی

آفتابا سوی مه رویان شدی - چرخ را چون ذره ها برهم زدی

آتشی در کفر و ایمان شعله زد - چون بگستردی تو دین بیخودی
پست و بالا عشق پر شد همچو بحر - چشمه چشمه جوش جوش سرمدی
عالمی پرآتش عشاق بود - بر سر آتش تو آتش آمدی
هر سحرگه پیش قانون های تو - سجده آرد دین پاک احمدی
بی وجودی گر تو را نقصان نهد - بی وجودان را چه نیکی یا بدی
خاک پای شمس تبریزی ببوس - تا برآری سر ز سعد و اسعدی