دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

عاقبت از عاشقان بگریختی - وز مصاف ای پهلوان بگریختی

سوی شیران حمله بردی همچو شیر - همچو روبه از میان بگریختی
قصد بام آسمان می داشتی - از میان نردبان بگریختی
تو چگونه دارویی هر درد را - کز صداع این و آن بگریختی
پس روی انبیا چون می کنی - چون ز تهدید خسان بگریختی
مرده رنگی و نداری زندگی - مرده باشی چون ز جان بگریختی
دستمزد شادمانی صبر توست - رو که وقت امتحان بگریختی
صبر می کن در حصار غم کنون - چون ز بانگ پاسبان بگریختی
کی ببینی چشم تیرانداز را - چون ز تیر خرکمان بگریختی
زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید - چون تو از زخم زبان بگریختی
رو خمش کن بی نشانی خامشی است -پس چرا سوی نشان بگریختی

اندرآ در خانه یارا ساعتی - تازه کن این جان ما را ساعتی

این حریفان را بخندان لحظه ای - مجلس ما را بیارا ساعتی
تا ببیند آسمان در نیم شب - آفتاب آشکارا ساعتی
تا ز قونیه بتابد نور عشق - تا سمرقند و بخارا ساعتی
روز کن شب را به یک دم همچو صبح - بی درنگ و بی مدارا ساعتی
تا ز سینه برزند آن آفتاب - همچو آب از سنگ خارا ساعتی
تا ز دارالملک دل برهم زند - ملک نوشروان و دارا ساعتی

گوید آن دلبر که چون همدل شدی - با هوس همراه و هم منزل شدی

از میان نقش ها پنهان شدی - در جهان جان ها حاصل شدی
هم برآوردی سر از لطف خدا - هم به شمشیر خدا بسمل شدی
پیش آتش رو تو از نقصان مترس - چونک از آتش چنین کامل شدی
عشرت دیوانگان را دیده ای - ننگ بادت باز چون عاقل شدی
چون نه ای حیوان چه مست سبزه ای - چون نمردی چون در آب و گل شدی
آستین شه صلاح الدین بگیر - ور نگیری باطل باطل شدی