دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

باوفا یارا جفا آموختی - این جفا را از کجا آموختی

کو وفاهای لطیفت کز نخست - در شکار جان ما آموختی
هر کجا زشتی جفاکاری رسید - خوبیش دادی وفا آموختی
ای دل از عالم چنین بیگانگی - هم ز یار آشنا آموختی
جانت گر خواهد صنم گویی بلی - این بلی را زان بلا آموختی
عشق را گفتم فروخوردی مرا - این مگر از اژدها آموختی
آن عصای موسی اژدرها بخورد - تو مگر هم زان عصا آموختی
ای دل ار از غمزه اش خسته شدی - از لبش آخر دوا آموختی
شکر هشتی و شکایت می کنی - از یکی باری خطا آموختی
زان شکرخانه مگو الا که شکر - آن چنان کز انبیا آموختی
این صفا را از گله تیره مکن - کاین صفا از مصطفی آموختی
هر چه خلق آموختت زان لب ببند - جمله آن شو کز خدا آموختی
عاشقا از شمس تبریزی چو ابر - سوختی لیکن ضیا آموختی

عاقبت از عاشقان بگریختی - وز مصاف ای پهلوان بگریختی

سوی شیران حمله بردی همچو شیر - همچو روبه از میان بگریختی
قصد بام آسمان می داشتی - از میان نردبان بگریختی
تو چگونه دارویی هر درد را - کز صداع این و آن بگریختی
پس روی انبیا چون می کنی - چون ز تهدید خسان بگریختی
مرده رنگی و نداری زندگی - مرده باشی چون ز جان بگریختی
دستمزد شادمانی صبر توست - رو که وقت امتحان بگریختی
صبر می کن در حصار غم کنون - چون ز بانگ پاسبان بگریختی
کی ببینی چشم تیرانداز را - چون ز تیر خرکمان بگریختی
زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید - چون تو از زخم زبان بگریختی
رو خمش کن بی نشانی خامشی است -پس چرا سوی نشان بگریختی

اندرآ در خانه یارا ساعتی - تازه کن این جان ما را ساعتی

این حریفان را بخندان لحظه ای - مجلس ما را بیارا ساعتی
تا ببیند آسمان در نیم شب - آفتاب آشکارا ساعتی
تا ز قونیه بتابد نور عشق - تا سمرقند و بخارا ساعتی
روز کن شب را به یک دم همچو صبح - بی درنگ و بی مدارا ساعتی
تا ز سینه برزند آن آفتاب - همچو آب از سنگ خارا ساعتی
تا ز دارالملک دل برهم زند - ملک نوشروان و دارا ساعتی