دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

فارغم گر گشت دل آواره ای - از جهان تا کم بود غمخواره ای

آفتاب عشق تو تابنده باد - تا بریزد هر کجا استاره ای
آفتابی کو به کوه طور تافت - پاره گشت و لعل شد هر پاره ای
تابشش بر چادر مریم رسید - طفل گویا گشت در گهواره ای
هر کی او منکر شود خورشید را - کور اصلی را نباشد چاره ای
چون عصای عشق او بر دل بزد - صد هزاران چشمه بین از خاره ای
چشم بد گر چه که آن چشم من است - دور بادا از چنین رخساره ای
صد دکان مکر در بازار عشق - این چنین در بست از مکاره ای
شمس تبریزی به پیش چشم تو - حلقه حلقه هر کجا سحاره ای

ای درآورده جهانی را ز پای - بانگ نای و بانگ نای و بانگ نای

چیست نی آن یار شیرین بوسه را - بوسه جای و بوسه جای و بوسه جای
آن نی بی دست و پا بستد ز خلق - دست و پای و دست و پای و دست پای
نی بهانه ست این نه بر پای نی است - نیست الا بانگ پر آن همای
خود خدای است این همه روپوش چیست - می کشد اهل خدا را تا خدای
ما گدایانیم و الله الغنی - از غنی دان آنچ بینی با گدای
ما همه تاریکی و الله نور - ز آفتاب آمد شعاع این سرای
در سرا چون سایه آمیز است نور - نور خواهی زین سرا بر بام آی
دلخوشی گاهی و گاهی تنگ دل - دل نخواهی تنگ رو زین تنگنای

باوفا یارا جفا آموختی - این جفا را از کجا آموختی

کو وفاهای لطیفت کز نخست - در شکار جان ما آموختی
هر کجا زشتی جفاکاری رسید - خوبیش دادی وفا آموختی
ای دل از عالم چنین بیگانگی - هم ز یار آشنا آموختی
جانت گر خواهد صنم گویی بلی - این بلی را زان بلا آموختی
عشق را گفتم فروخوردی مرا - این مگر از اژدها آموختی
آن عصای موسی اژدرها بخورد - تو مگر هم زان عصا آموختی
ای دل ار از غمزه اش خسته شدی - از لبش آخر دوا آموختی
شکر هشتی و شکایت می کنی - از یکی باری خطا آموختی
زان شکرخانه مگو الا که شکر - آن چنان کز انبیا آموختی
این صفا را از گله تیره مکن - کاین صفا از مصطفی آموختی
هر چه خلق آموختت زان لب ببند - جمله آن شو کز خدا آموختی
عاشقا از شمس تبریزی چو ابر - سوختی لیکن ضیا آموختی