دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بوی باغ و گلستان آید همی - بوی یار مهربان آید همی

از نثار جوهر یارم مرا - آب دریا تا میان آید همی
با خیال گلستانش خارزار - نرمتر از پرنیان آید همی
از چنین نجار یعنی عشق او - نردبان آسمان آید همی
جوع کلبم را ز مطبخ های جان - لحظه لحظه بوی نان آید همی
زان در و دیوارهای کوی دوست - عاشقان را بوی جان آید همی
یک وفا می آر و می بر صد هزار - این چنین را آن چنان آید همی
هر که میرد پیش حسن روی دوست - نابمرده در جنان آید همی
کاروان غیب می آید به عین - لیک از این زشتان نهان آید همی
نغزرویان سوی زشتان کی روند - بلبل اندر گلبنان آید همی
پهلوی نرگس بروید یاسمین - گل به غنچه خوش دهان آید همی
این همه رمز است و مقصود این بود - کان جهان اندر جهان آید همی
همچو روغن در میان جان شیر - لامکان اندر مکان آید همی
همچو عقل اندر میان خون و پوست - بی نشان اندر نشان آید همی
وز ورای عقل عشق خوبرو - می به کف دامن کشان آید همی
وز ورای عشق آن کش شرح نیست - جز همین گفتن که آن آید همی
بیش از این شرحش توان کردن ولیک - از سوی غیرت سنان آید همی
تن زنم زیرا ز حرف مشکلش - هر کسی را صد گمان آید همی

هر دم ای دل سوی جانان می روی - وز نظرها سخت پنهان می روی

جامه ها را چاک کردی همچو ماه - در پی خورشید رخشان می روی
ای نشسته با حریفان بر زمین - وز درون بر هفت کیوان می روی
پیش مهمانان به صورت حاضری - سوی صورتگر به مهمان می روی
چون قلم بر دست آن نقاش چست - در میان نقش انسان می روی
همچو آبی می روی در زیر کاه - آب حیوانی به بستان می روی
در جهان غمگین نماندی گر تو را - چشم دیدی چون خرامان می روی
ای دریغا خلق دیدی مر تو را - چون نهان از جمله خلقان می روی
حال ما بنگر ببر پیغام ما - چون به پیش تخت سلطان می روی

بار دیگر عزم رفتن کرده ای - بار دیگر دل چو آهن کرده ای

نی چراغ عشرت ما را مکش - در چراغ ما تو روغن کرده ای
الله الله کاین جهان از روی خود - پرگل و نسرین و سوسن کرده ای
الله الله تا نگوید دشمنی - دوستی و کار دشمن کرده ای
الله الله بندگان را جمع دار - ای که عالم را تو روشن کرده ای
بار دیگر تو به یک سو می نهی - عشقبازی ها که با من کرده ای
الله الله کز نثار آستین - نفس بد را پاکدامن کرده ای
کان زرکوبان صلاح الدین که تو - همچو مه از سیم خرمن کرده ای