دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چاره ای کو بهتر از دیوانگی - بسکلد صد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش - هیچ دیدی کافر از دیوانگی
رنج فربه شد برو دیوانه شو - رنج گردد لاغر از دیوانگی
در خراباتی که مجنونان روند - زود بستان ساغر از دیوانگی
اه چه محرومند و چه بی بهره اند - کیقباد و سنجر از دیوانگی
شاد و منصورند و بس بادولتند - فارسان لشکر از دیوانگی
برروی بر آسمان همچون مسیح - گر تو را باشد پر از دیوانگی
شمس تبریزی برای عشق تو - برگشادم صد در از دیوانگی

قره العین منی ای جان بلی - ماه بدری گرد ما گردان بلی

صد هزاران آفرین بر روی تو - می فرستد حوری و رضوان بلی
ای چراغ و مشعله هفت آسمان - خاکیان را آمدی مهمان بلی
از کمال رحمت و شاهنشهی - گنج آید جانب ویران بلی
سرو رحمت چون خرامان شد به باغ - یابد ابلیس لعین ایمان بلی
چون شکستی شیشه درویش را - واجب آید دادن تاوان بلی
ملک بخشد مالک الملک از کرم - علم بخشد علم القرآن بلی
آفتابی چون ز مشرق سر زند - ذره ها آیند در جولان بلی
جاء ربک و الملائک چون رسید - هر محال اکنون شود امکان بلی
در فتوح فتحت ابوابها - گرددت دشوارها آسان بلی
امشب ای دلدار خواب آلود من - خواب را رانی ز نرگسدان بلی
چشم نرگس چون به ترک خواب گفت - بر خورد از فرجه بستان بلی
مغز خود را چون ز غفلت پاک روفت - بو برد از گلبن و ریحان بلی
روز تا شب مست و شب تا روز مست - سخت شیرین باشد این دوران بلی
بلبلا بر منبر گلبن بگو - هست محسن درخور احسان بلی
چون فزون شد اشتهای مستمع - سنگ آرد منطق لقمان بلی
از دیار مصر مر یعقوب را - ریح یوسف شد سوی کنعان بلی
گر خمش باشی و سر پنهان کنی - سر شود پیدا از آن سلطان بلی
خامشی صبر آمد و آثار صبر - هر فرج را می کشد از کان بلی

بوی باغ و گلستان آید همی - بوی یار مهربان آید همی

از نثار جوهر یارم مرا - آب دریا تا میان آید همی
با خیال گلستانش خارزار - نرمتر از پرنیان آید همی
از چنین نجار یعنی عشق او - نردبان آسمان آید همی
جوع کلبم را ز مطبخ های جان - لحظه لحظه بوی نان آید همی
زان در و دیوارهای کوی دوست - عاشقان را بوی جان آید همی
یک وفا می آر و می بر صد هزار - این چنین را آن چنان آید همی
هر که میرد پیش حسن روی دوست - نابمرده در جنان آید همی
کاروان غیب می آید به عین - لیک از این زشتان نهان آید همی
نغزرویان سوی زشتان کی روند - بلبل اندر گلبنان آید همی
پهلوی نرگس بروید یاسمین - گل به غنچه خوش دهان آید همی
این همه رمز است و مقصود این بود - کان جهان اندر جهان آید همی
همچو روغن در میان جان شیر - لامکان اندر مکان آید همی
همچو عقل اندر میان خون و پوست - بی نشان اندر نشان آید همی
وز ورای عقل عشق خوبرو - می به کف دامن کشان آید همی
وز ورای عشق آن کش شرح نیست - جز همین گفتن که آن آید همی
بیش از این شرحش توان کردن ولیک - از سوی غیرت سنان آید همی
تن زنم زیرا ز حرف مشکلش - هر کسی را صد گمان آید همی