دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

قدر غم گر چشم سر بگریستی - روز و شب ها تا سحر بگریستی

آسمان گر واقفستی زین فراق - انجم و شمس و قمر بگریستی
زین چنین عزلی شه ار واقف شدی - بر خود و تاج و کمر بگریستی
گر شب گردک بدیدی این طلاق - بر کنار و بوسه بربگریستی
گر شراب لعل دیدی این خمار - بر قنینه و شیشه گر بگریستی
گر گلستان واقفستی زین خزان - برگ گل بر شاخ تر بگریستی
مرغ پران واقفستی زین شکار - سست کردی بال و پر بگریستی
گر فلاطون را هنر نفریفتی - نوحه کردی بر هنر بگریستی
روزن ار واقف شدی از دود مرگ - روزن و دیوار و در بگریستی
کشتی اندر بحر رقصان می رود - گر بدیدی این خطر بگریستی
آتش این بوته گر ظاهر شدی - محتشم بر سیم و زر بگریستی
رستم ار هم واقفستی زین ستم - بر مصاف و کر و فر بگریستی
این اجل کر است و ناله نشنود - ور نه با خون جگر بگریستی
دل ندارد هیچ این جلاد مرگ - ور دلش بودی حجر بگریستی
گر نمودی ناخنان خویش مرگ - دست و پا بر همدگر بگریستی
وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی - ماده بز بر شیر نر بگریستی
مادر فرزندخوار آمد زمین - ور نه بر مرگ پسر بگریستی
جان شیرین دادن از تلخی مرگ - گر شدی پیدا شکر بگریستی
داندی مقری که عرعر می کند - ترک کردی عر و عر بگریستی
گر جنازه واقفستی زین کفن - این جنازه بر گذر بگریستی
کودک نوزاد می گرید ز نقل - عاقلستی بیشتر بگریستی
لیک بی عقلی نگرید طفل نیز - ور نه چشم گاو و خر بگریستی
با همه تلخی همین شیرین ما - چاره دیدی چون مطر بگریستی
زان که شیرین دید تلخی های مرگ - زان چه دید آن دیده ور بگریستی
که گذشت آن من و رفت آنچ رفت - کو خبر تا زین خبر بگریستی
تیر زهرآلود ک آمد بر جگر - بر سپر جستی سپر بگریستی
زیر خاکم آن چنانک این جهان - شاید ار زیر و زبر بگریستی
هین خمش کن نیست یک صاحب نظر - ور بدی صاحب نظر بگریستی
شمس تبریزی برفت و کو کسی - تا بر آن فخرالبشر بگریستی
عالم معنی عروسی یافت زو - لیک بی او این صور بگریستی
این جهان را غیر آن سمع و بصر - گر بدی سمع و بصر بگریستی

با چنین رفتن به منزل کی رسی - با چنین خصلت به حاصل کی رسی

بس گران جانی و بس اشتردلی - در سبک روحان یک دل کی رسی
با چنین زفتی چگونه کم زنی - با چنین وصلت به واصل کی رسی
چونک اندر سر گشادی نیستت - در گشاد سر مشکل کی رسی
همچو آبی اندر این گل مانده ای - پس به پاک از آب و از گل کی رسی
بگذر از خورشید وز مه چون خلیل - ور نه در خورشید کامل کی رسی
چون ضعیفی رو به فضل حق گریز - ز آنک بی مفضل به مفضل کی رسی
بی عنایت های آن دریای لطف - از چنین موجی به ساحل کی رسی
بی براق عشق و سعی جبرئیل - چون محمد در منازل کی رسی
بی پناهان را پناه خود کنی - در پناه شاه مقبل کی رسی
پیش بسم الله بسمل شو تمام - ور نه چون مردی به بسمل کی رسی

چاره ای کو بهتر از دیوانگی - بسکلد صد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش - هیچ دیدی کافر از دیوانگی
رنج فربه شد برو دیوانه شو - رنج گردد لاغر از دیوانگی
در خراباتی که مجنونان روند - زود بستان ساغر از دیوانگی
اه چه محرومند و چه بی بهره اند - کیقباد و سنجر از دیوانگی
شاد و منصورند و بس بادولتند - فارسان لشکر از دیوانگی
برروی بر آسمان همچون مسیح - گر تو را باشد پر از دیوانگی
شمس تبریزی برای عشق تو - برگشادم صد در از دیوانگی