دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هر کی از نیستی آید به سوی او خبری - اندر او از بشریت بنماید اثری

التفاتی نبود همت او را به علل - گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری
هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویش - به سوی او کند از عین حقیقت نظری
جوهری بیند صافی متحلی به حلل - متمکن شده در کالبد جانوری
تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت او - رو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری
بشنو شکر وی از من که به جان و سر تو - که بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری

ای شه جاودانی وی مه آسمانی - چشمه زندگانی گلشن لامکانی

تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم - همچو جان ناپدیدم در تک بی نشانی
عاشق مشک خوش بو می کند صید آهو - می رود مست هر سو یا تواش می دوانی
ای شکر بنده تو زان شکرخنده تو - ای جهان زنده از تو غرقه زندگانی
روز شد های مستان بشنوید از گلستان - می کند مرغ دستان شیوه دلستانی
شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن - خانه پرانگبین کن چون شکر می فشانی
نرگست مست گشته جنیی یا فرشته - با شکر درسرشته غنچه گلستانی
با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق - می زند جان معلق با می رایگانی
روز و شب ای برادر مست و بی خویش خوشتر - مست الله اکبر کش نبوده است ثانی
نام او جان جان ها یاد او لعل کان ها - عشق او در روان ها هم امان هم امانی
چون برم نام او را دررسد بخت خضرا - اسم شد پس مسما بی دوی بی توانی
چند مستند پنهان اندر این سبز میدان - می روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی
جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین - مفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی
تو اگر می شتابی سوی مرغان آبی - آب حیوان بیابی قلزم شادمانی
چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی - سوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی
ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان - ای شه بامرادان مستمان می کشانی
با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان - وز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی
این قدح می شتابد تا شما را بیابد - در دل و جان بتابد از ره بی دهانی
ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی - غیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی
غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی - غیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی
نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن - ترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی

قدر غم گر چشم سر بگریستی - روز و شب ها تا سحر بگریستی

آسمان گر واقفستی زین فراق - انجم و شمس و قمر بگریستی
زین چنین عزلی شه ار واقف شدی - بر خود و تاج و کمر بگریستی
گر شب گردک بدیدی این طلاق - بر کنار و بوسه بربگریستی
گر شراب لعل دیدی این خمار - بر قنینه و شیشه گر بگریستی
گر گلستان واقفستی زین خزان - برگ گل بر شاخ تر بگریستی
مرغ پران واقفستی زین شکار - سست کردی بال و پر بگریستی
گر فلاطون را هنر نفریفتی - نوحه کردی بر هنر بگریستی
روزن ار واقف شدی از دود مرگ - روزن و دیوار و در بگریستی
کشتی اندر بحر رقصان می رود - گر بدیدی این خطر بگریستی
آتش این بوته گر ظاهر شدی - محتشم بر سیم و زر بگریستی
رستم ار هم واقفستی زین ستم - بر مصاف و کر و فر بگریستی
این اجل کر است و ناله نشنود - ور نه با خون جگر بگریستی
دل ندارد هیچ این جلاد مرگ - ور دلش بودی حجر بگریستی
گر نمودی ناخنان خویش مرگ - دست و پا بر همدگر بگریستی
وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی - ماده بز بر شیر نر بگریستی
مادر فرزندخوار آمد زمین - ور نه بر مرگ پسر بگریستی
جان شیرین دادن از تلخی مرگ - گر شدی پیدا شکر بگریستی
داندی مقری که عرعر می کند - ترک کردی عر و عر بگریستی
گر جنازه واقفستی زین کفن - این جنازه بر گذر بگریستی
کودک نوزاد می گرید ز نقل - عاقلستی بیشتر بگریستی
لیک بی عقلی نگرید طفل نیز - ور نه چشم گاو و خر بگریستی
با همه تلخی همین شیرین ما - چاره دیدی چون مطر بگریستی
زان که شیرین دید تلخی های مرگ - زان چه دید آن دیده ور بگریستی
که گذشت آن من و رفت آنچ رفت - کو خبر تا زین خبر بگریستی
تیر زهرآلود ک آمد بر جگر - بر سپر جستی سپر بگریستی
زیر خاکم آن چنانک این جهان - شاید ار زیر و زبر بگریستی
هین خمش کن نیست یک صاحب نظر - ور بدی صاحب نظر بگریستی
شمس تبریزی برفت و کو کسی - تا بر آن فخرالبشر بگریستی
عالم معنی عروسی یافت زو - لیک بی او این صور بگریستی
این جهان را غیر آن سمع و بصر - گر بدی سمع و بصر بگریستی