دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی - سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی

هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است - گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است - شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم - دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی
هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است - تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی
ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی - کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی
آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری - کوه ها را جهت ذره شدن می سایی
چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری - چه نهانی و عجب این که در این غوغایی
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر - ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی
صورت عشق تویی صورت ما سایه تو - یک دمم زشت کنی باز توام آرایی
می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم - که من امروز ندارم به جهان گنجایی
ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست - همرهان پیش شدستند که را می پایی
هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند - شعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی
شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد - تابش روز شود از وی نابینایی

هر کی از نیستی آید به سوی او خبری - اندر او از بشریت بنماید اثری

التفاتی نبود همت او را به علل - گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری
هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویش - به سوی او کند از عین حقیقت نظری
جوهری بیند صافی متحلی به حلل - متمکن شده در کالبد جانوری
تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت او - رو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری
بشنو شکر وی از من که به جان و سر تو - که بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری

ای شه جاودانی وی مه آسمانی - چشمه زندگانی گلشن لامکانی

تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم - همچو جان ناپدیدم در تک بی نشانی
عاشق مشک خوش بو می کند صید آهو - می رود مست هر سو یا تواش می دوانی
ای شکر بنده تو زان شکرخنده تو - ای جهان زنده از تو غرقه زندگانی
روز شد های مستان بشنوید از گلستان - می کند مرغ دستان شیوه دلستانی
شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن - خانه پرانگبین کن چون شکر می فشانی
نرگست مست گشته جنیی یا فرشته - با شکر درسرشته غنچه گلستانی
با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق - می زند جان معلق با می رایگانی
روز و شب ای برادر مست و بی خویش خوشتر - مست الله اکبر کش نبوده است ثانی
نام او جان جان ها یاد او لعل کان ها - عشق او در روان ها هم امان هم امانی
چون برم نام او را دررسد بخت خضرا - اسم شد پس مسما بی دوی بی توانی
چند مستند پنهان اندر این سبز میدان - می روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی
جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین - مفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی
تو اگر می شتابی سوی مرغان آبی - آب حیوان بیابی قلزم شادمانی
چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی - سوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی
ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان - ای شه بامرادان مستمان می کشانی
با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان - وز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی
این قدح می شتابد تا شما را بیابد - در دل و جان بتابد از ره بی دهانی
ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی - غیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی
غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی - غیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی
نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن - ترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی