دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی - می دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی

گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی - گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثار - گه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی
گه مدرس شود و درس کند بر سر صدر - تا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی
گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازد - تا گواه نفسش باشد عیسی نفسی
گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده - گه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی
متزمن نظری داری و هرچ آید پیش - هم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی
صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشتر - ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی

ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی - چو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی

من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویش - مه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی
پاسبان در تو ماه برین بام فلک - تو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی
ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیم - تو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی
هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کرد - سزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی
کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی - جان بود تن نبود تن چو تو جان جان تنی
سجده کردند ملایک تن آدم را زود - پرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی
اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکرد - چوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی

سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی - سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی

هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است - گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی
نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است - شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی
سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم - دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی
هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است - تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی
ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی - کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی
آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری - کوه ها را جهت ذره شدن می سایی
چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری - چه نهانی و عجب این که در این غوغایی
گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر - ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی
صورت عشق تویی صورت ما سایه تو - یک دمم زشت کنی باز توام آرایی
می نماید که مگر دوش به خوابت دیدم - که من امروز ندارم به جهان گنجایی
ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست - همرهان پیش شدستند که را می پایی
هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند - شعله دم می زند این دم تو چه می فرمایی
شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد - تابش روز شود از وی نابینایی