دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی - کف دریا چه کند خواجه بجز دریایی

چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازی - ز پی خشم رهی ساعد و کف می خایی
صنما مغلطه بگذار و مگو تا فردا - چون تویی پای علم نقد که را می پایی
ترشم گفتی و پیش شکر بی حد تو - عسل و قند چه دارند بجز سرکایی
گر چه من روترشم لیک خم سرکه نیم - ور چه هر جا بروم لیک نیم هرجایی
گر تو خوبی و منم آینه روی خوشت - پیش رو دار مرا چونک جهان آرایی
نی غلط گفتم سرمست بدم زفت زدم - کی بود آینه را با رخ تو گنجایی
نو فسونی است مرا سخت عجب پیشتر آ - تا به گوش تو فروخوانم ای بینایی

به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی - می دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی

گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی - گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثار - گه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی
گه مدرس شود و درس کند بر سر صدر - تا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی
گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازد - تا گواه نفسش باشد عیسی نفسی
گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده - گه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی
متزمن نظری داری و هرچ آید پیش - هم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی
صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشتر - ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی

ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنی - چو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی

من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویش - مه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی
پاسبان در تو ماه برین بام فلک - تو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی
ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیم - تو به پیمانه نگنجی تو نه عمر زمنی
هر کی در عهد تو از جور زمانه گله کرد - سزد ار کفش جفا بر دهن او بزنی
کاین زمانه چو تن است و تو در او چون جانی - جان بود تن نبود تن چو تو جان جان تنی
سجده کردند ملایک تن آدم را زود - پرتو جان تو دیدند در آن جسم سنی
اهرمن صورت گل دید و سرش سجده نکرد - چوب رد بر سرش آمد که برو اهرمنی