دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

اگر امشب بر من باشی و خانه نروی - یا علی شیر خدا باشی یا خود علوی

اندک اندک به جنون راه بری از دم من - برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی
کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز - تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی
به خیالی به من آیی به خیالی بروی - این چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی
به ترازوی زر ار راه دهندت غلط است - بجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی
پیک لابد بدود کیک چو او هم بدود - پس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی
بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدو - بهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی
باش شب ها بر من تا به سحر تا که شبی - مه برآید برهی از ره و همراه غوی
همه کس بیند رخساره مه را از دور - خنک آن کس که برد از بغل مه گروی
مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشد - که ببرم سر تو گر تو از این جا نروی
چون ببیند که سر خویش نمی گیرد او - گوید او را که حریفی و ظریفی و روی
من توام ور تو نیم یار شب و روز توام - پدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی
چه شود گر من و تو بی من و تو جمع شویم - فرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی

بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی - کف دریا چه کند خواجه بجز دریایی

چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازی - ز پی خشم رهی ساعد و کف می خایی
صنما مغلطه بگذار و مگو تا فردا - چون تویی پای علم نقد که را می پایی
ترشم گفتی و پیش شکر بی حد تو - عسل و قند چه دارند بجز سرکایی
گر چه من روترشم لیک خم سرکه نیم - ور چه هر جا بروم لیک نیم هرجایی
گر تو خوبی و منم آینه روی خوشت - پیش رو دار مرا چونک جهان آرایی
نی غلط گفتم سرمست بدم زفت زدم - کی بود آینه را با رخ تو گنجایی
نو فسونی است مرا سخت عجب پیشتر آ - تا به گوش تو فروخوانم ای بینایی

به شکرخنده اگر می ببرد جان ز کسی - می دهد جان خوشی پرطربی پرهوسی

گه سحر حمله برد بر همه چون خورشیدی - گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه یکی تنگ شکربار کند بهر نثار - گه شود طوطی جان گر بچشد زان مگسی
گه مدرس شود و درس کند بر سر صدر - تا شود کن فیکون صدر جهان مرتبسی
گه دمد یک نفسی عیسی مریم سازد - تا گواه نفسش باشد عیسی نفسی
گه خسی را بکشد سرمه جان در دیده - گه نماید دو جهان در نظرش همچو خسی
متزمن نظری داری و هرچ آید پیش - هم بر آن چفسد و حمله نبرد پیش و پسی
صالح او آمد و این هر دو جهان یک اشتر - ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی