دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به شکرخنده بتا نرخ شکر می شکنی - چه زند پیش عقیق تو عقیق یمنی

گلرخا سوی گلستان دو سه هفته بمرو - تا ز شرم تو نریزد گل سرخ چمنی
گل چه باشد که اگر جانب گردون نگری - سرنگون زهره و مه را ز فلک درفکنی
حق تو را از جهت فتنه و شور آورده ست - فتنه و شور و قیامت نکنی پس چه کنی
روی چون آتش از آن داد که دل ها سوزی - شکن زلف بدان داد که دل ها شکنی
دل ما بتکده ها نقش تو در وی شمنی - هر بتی رو به شمن کرده که تو آن منی
برمکن تو دل خود از من ازیرا به جفا - گر که قاف شود دل تو ز بیخش بکنی
در تک چاه زنخدان تو نادر آبی است - که به هر چه که درافتم بنماید رسنی
در غمت بوالحسنان مذهب و دین گم کردند - زان سبب که حسن اندر حسن اندر حسنی
زیرکان را رخ تو مست از آن می دارد - تا در این بزم ندانند که تو در چه فنی
کافری ای دل اگر در جز او دل بندی - کافری ای تن اگر بر جز این عشق تنی
بی وی ار بر فلکی تو به خدا در گوری - هر چه پوشی بجز از خلعت او در کفنی
شمس تبریز که در روح وطن ساخته ای - جان جان هاست وطن چونک تو جان را وطنی

هله آن به که خوری این می و از دست روی - تا به هر جا که روی خوشدل و سرمست روی

چرخ گردان به تو گردد که تو آب اویی - ماه چرخی چه زیان دارد اگر پست روی
ماهیی لیک چنان مست توست آن دریا - همه دریا ز پی آید چو تو در شست روی
صدقات همه شاهان که سوی نیست رود - رو سوی هست نهد چون تو سوی هست روی
سابق تیزروانی تو در این راه دراز - وز ره رفق تو با این دو سه پابست روی
کسب عیش ابد آموز ز شمس تبریز - تا در آن مجلس عیشی که جنان است روی

اگر امشب بر من باشی و خانه نروی - یا علی شیر خدا باشی یا خود علوی

اندک اندک به جنون راه بری از دم من - برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی
کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز - تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی
به خیالی به من آیی به خیالی بروی - این چه رسوایی و ننگ است زهی بند قوی
به ترازوی زر ار راه دهندت غلط است - بجوی زر بنه ارزی چو همان حب جوی
پیک لابد بدود کیک چو او هم بدود - پس کمال تو در آن نیست که یاوه بدوی
بهر بردن بدو از هیبت مردن بمدو - بهر کعبه بدو ای جان نه ز خوف بدوی
باش شب ها بر من تا به سحر تا که شبی - مه برآید برهی از ره و همراه غوی
همه کس بیند رخساره مه را از دور - خنک آن کس که برد از بغل مه گروی
مه ز آغاز چو خورشید بسی تیغ کشد - که ببرم سر تو گر تو از این جا نروی
چون ببیند که سر خویش نمی گیرد او - گوید او را که حریفی و ظریفی و روی
من توام ور تو نیم یار شب و روز توام - پدر و مادر و خویش تو به منهاج سوی
چه شود گر من و تو بی من و تو جمع شویم - فرد باشیم و یکی کوری چشم ثنوی