دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی -شکم گرسنگان را تو به نان ترسانی

و به دشنام بتم آیی و تهدید دهی - مردگان را بنشانی و به جان ترسانی
ور به مجنون سقطی از لب لیلی آری - همچو مخمورکش از رطل گران ترسانی
من که چون دیگ بر آتش ز تبش خشک لبم - گوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی
گرگ هجران پی من کرد و مرا ننگ آورد - گرگ ترسد نه من ار تو به شبان ترسانی
باده ای گر تو ز تلخی ویم بیم دهی - ساده ای گر مگسان را تو بخوان ترسانی
پاکبازند و مقامر که در این جا جمعند - نیست تاجر که تو او را به زیان ترسانی
چون خیالات لطیفند نه خونند و نه گوشت - که تو تیری بزنی یا به کمان ترسانی

تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی - بر سر و سبلت این خنده زنان خنده زنی

ژنده پوشیدی و جامه ملکی برکندی - پاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی
هر کی بندی است از این آب و از این گل برهد - گر تو یک بند از آن طره بر این بنده زنی
ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادب - زان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی
ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ - گر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی
ماه می گوید با زهره که گر مست شوی - ز آنچ من مست شدم ضرب پراکنده زنی
ماه تا ماهی از این ساقی جان سرمستند - نقد بستان تو چرا لاف ز آینده زنی
خیز کامروز همایون و خوش و فرخنده ست - خاصه که چشم بر آن چهره فرخنده زنی
سر باز از کله و پاش از این کنده غمی است - برهد پاش اگر تیشه بر این کنده زنی
هله ای باز کله بازده و پر بگشا - وقت آن شد که بر آن دولت پاینده زنی
همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه را - چو زنان چند بر این پنبه و پاغنده زنی

چه حریصی که مرا بی خور و بی خواب کنی - درکشی روی و مرا روی به محراب کنی

آب را در دهنم تلختر از زهر کنی - زهره ام را ببری در غم خود آب کنی
سوی حج رانی و در بادیه ام قطع کنی - اشتر و رخت مرا قسمت اعراب کنی
گه ببخشی ثمر و زرع مرا خشک کنی - گه به بارانش همی سخره سیلاب کنی
چون ز دام تو گریزم تو به تیرم دوزی - چون سوی دام روم دست به مضراب کنی
باادب باشم گویی که برو مست نه ای -بی ادب گردم تو قصه آداب کنی
گر بباری تو چو باران کرم بر بامم - هر دو چشمم ز نم و قطره چو میزاب کنی
گه عزلت تو بگویی که چو رهبان گشتی - گه صحبت تو مرا دشمن اصحاب کنی
گر قصب وار نپیچم دل خود در غم تو - چون قصب پیچ مرا هالک مهتاب کنی
در توکل تو بگویی که سبب سنت ماست - در تسبب تو نکوهیدن اسباب کنی
باز جان صید کنی چنگل او درشکنی - تن شود کلب معلم تش بی ناب کنی
زرگر رنگ رخ ما چو دکانی گیرد - لقب زرگر ما را همه قلاب کنی
من که باشم که به درگاه تو صبح صادق - هست لرزان که مباداش که کذاب کنی
همه را نفی کنی بازدهی صد چندان - دی دهی و به بهارش همه ایجاب کنی
بزنی گردن انجم تو به تیغ خورشید - بازشان هم تو فروز رخ عناب کنی
چو خمش کرد بگویی که بگو و چو بگفت - گوییش پس تو چرا فتح چنین باب کنی