دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ننگ هر قافله در شش دره ابلیسی - تو به هر نیت خود مسخره ابلیسی

از برای علف دیو تو قربان تنی - بز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی
سره مردا چه پشیمان شده ای گردن نه - که در این خوردن سیلی سره ابلیسی
شلغم پخته تو امید ببر زان تره زار - ز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی
نان ببینی تو و حیزانه درافتی در رو - عاشق نطفه دیو و نره ابلیسی
نیت روزه کنی توبره گوید کای خر - سر فروکن خر باتوبره ابلیسی
از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بود - تو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی
در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتی - ناله برداشته چون حنجره ابلیسی
کفر و ایمان چه می خور چو سگان قی می کن - ز آنک تو مومنه و کافره ابلیسی
تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بد - ترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی
گرد آن دایره گرده و خوان پر چو مگس - تا قیامت تو که از دایره ابلیسی

به حق و حرمت آنک همگان را جانی - قدحی پر کن از آنک صفتش می دانی

همه را زیر و زبر کن نه زبر مان و نه زیر - تا بدانند که امروز در این میدانی
آتش باده بزن در بنه شرم و حیا - دل مستان بگرفت از طرب پنهانی
وقت آن شد که دل رفته به ما بازآری - عقل ها را چو کبوتربچگان پرانی
نکته می گویی در حلقه مستان خراب - خوش بود گنج که درتابد در ویرانی
می جوشیده بر این سوختگان گردان کن - پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی
چه شدم من تو بگو هم که چه دانم شده ای - کی بگوید لب تو حرف بدین آسانی

گر تو ما را به جفای صنمان ترسانی -شکم گرسنگان را تو به نان ترسانی

و به دشنام بتم آیی و تهدید دهی - مردگان را بنشانی و به جان ترسانی
ور به مجنون سقطی از لب لیلی آری - همچو مخمورکش از رطل گران ترسانی
من که چون دیگ بر آتش ز تبش خشک لبم - گوش آنم کم از آن چرب زبان ترسانی
گرگ هجران پی من کرد و مرا ننگ آورد - گرگ ترسد نه من ار تو به شبان ترسانی
باده ای گر تو ز تلخی ویم بیم دهی - ساده ای گر مگسان را تو بخوان ترسانی
پاکبازند و مقامر که در این جا جمعند - نیست تاجر که تو او را به زیان ترسانی
چون خیالات لطیفند نه خونند و نه گوشت - که تو تیری بزنی یا به کمان ترسانی