دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

شکنی شیشه مردم گرو از من گیری - همه شب عهد کنی روز شکستن گیری

شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش - قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری
ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری - بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری
ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را - خوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری
هین مترس ای دل از آن جور که مومن آن جاست - ای دل ار عاقلی آرام به مومن گیری
ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی - ترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری
دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی - چون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری
ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشد - به سوی او نروی و پی جوشن گیری

بر یکی بوسه حقستت که چنان می لرزی - ز آنک جان است و پی دادن جان می لرزی

از دم و دمدمه آیینه دل تیره شود - جهت آینه بر آینه دان می لرزی
این جهان روز و شب از خوف و رجا لرزان است - چونک تو جان جهانی تو جهان می لرزی
چون قماشات تو اندر همه بازار که راست - سزدت گر جهت سود و زیان می لرزی
تا که نخجیر تو از بیم تو خود چون لرزد - که تو صیادی و با تیر و کمان می لرزی
تو به صورت مهی اما به نظر مریخی - قاصد کشتن خلقی چو سنان می لرزی
گه پی فتنه گری چون می خم می جوشی - گه چو اعضای غضوب از غلیان می لرزی
دل چو ماه از پی خورشید رخت دق دارد - تو چرا همچو دل اندر خفقان می لرزی
به لطف جان بهاری تو و سرسبزی باغ - باز چون برگ تو از باد خزان می لرزی
خلق چون برگ و تو باد و همه لرزان تواند - ظاهرا صف شکنی و به نهان می لرزی
قصر شکری که به تو هر کی رسد شکر کند - سقف صبری تو که از بار گران می لرزی
چون که قاف یقین راسخ و بی لرزه بود - در گمانی تو مگر که چو کمان می لرزی
دم فروکش هله ای ناطق ظنی و خمش - کز دم فال زنان همچو زنان می لرزی

هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی - حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی

جان شیرین تو در قبضه و در دست من است - تن بی جان چه کند گر تو ز تن بگریزی
گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت - پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی
چون کدو بی خبری زین که گلویت بستم - بستم و می کشمت چون ز رسن بگریزی
بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند - جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی
چون گرفتار منی حیله میندیش آن به - که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی
تو که قاف نه ای گر چو که از جا بروی - تو زر صاف نه ای گر ز شکن بگریزی
جان مردان همه از جان تو بیزار شوند - چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی
تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش - وثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی
من تو را ماه گرفتم هله خورشید تویی - در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی
تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی - وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی
نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است - خود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی