دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

سحری کرد ندایی عجب آن رشک پری - که گریزید ز خود در چمن بی خبری

رو به دل کردم و گفتم که زهی مژده خوش - که دهد خاک دژم را صفت جانوری
همه ارواح مقدس چو تو را منتظرند - تو چرا جان نشوی و سوی جانان نپری
در مقامی که چنان ماه تو را جلوه کند - کفر باشد که از این سو و از آن سو نگری
گر تو چون پشه به هر باد پراکنده شوی - پس نشاید که تو خود را ز همایان شمری
بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان - که نشاید که خسان را به یکی خس بخری
حیله می کرد دلم تا ز غمش سر ببرد - گفتم ای ابله اگر سر ببری سر نبری
شمس تبریز خیالت سوی من کژ نگریست - رفتم از دست و بگفتم که چه شیرین نظری

نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری - سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری

دل نهادم که به همسایگیت خانه کنم - که بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری
سبزه ها جمله در این سبزی تو محو شوند - من چه گویم که تری تو نماند به تری
گر چه چون شیر و شکر با همه آمیخته ای - هیچ عقلی نپذیرد ز تو که زین نفری

شکنی شیشه مردم گرو از من گیری - همه شب عهد کنی روز شکستن گیری

شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش - قادری که شکنی شیر و تهمتن گیری
ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری - بی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری
ننگری هیچ غنی را و یکی عوری را - خوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری
هین مترس ای دل از آن جور که مومن آن جاست - ای دل ار عاقلی آرام به مومن گیری
ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی - ترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری
دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی - چون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری
ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشد - به سوی او نروی و پی جوشن گیری