دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

به دغل کی بگزیند دل یارم یاری - کی فریبد شه طرار مرا طراری

کی میان من و آن یار بگنجد مویی - کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری
عنکبوتی بتند پرده اغیار شود - همچو صدیق و محمد من و او در غاری
گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید - حال گل چونک چنین است چه باشد خاری
هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاش - لیک بهر دل من ریش بجنبان ک آری
بس طبیب است که هشیار کند مجنون را - وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری
آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم - که نخواهیم بجز دیدن او ادراری
ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویم - تا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری
کیست خورشید بگو شمس حق تبریزی - که نگنجد صفتش در صحف گفتاری

مرغ اندیشه که اندر همه دل ها بپری -به خدا کز دل و از دلبر ما بی اثری

آفتابی که به هر روزنه ای درتابی - از سر روزن آن اصل بصر بی بصری
باد شبگیر که چون پیک خبرها آری - ز آنچ دریای خبرهاست چرا بی خبری
دیدبانا که تو را عقل و خرد می گویند - ساکن سقف دماغی و چراغ نظری
بر سر بام شدستی مه نو می جویی - مه نو کو و تو مسکین به کجا می نگری
دل ترسنده که از عشق گریزان شده ای - ز کف عشق اگر جان ببری جان نبری
رهزنانند به هر گام یکی عشوه دهی - وای بر تو گر از این عشوه دهان عشوه خری
ای مه ار تو عسسی الحذر از جامه کنان - که کلاهت ببرند ار چه که سیمین کمری
به حشر غره مشو این نگر ای مه کز بیم - می گریزی همه شب گر چه شه باحشری
می گریزی تو ولی جان نبری از کف عشق - تیرت آید سه پری گر چه همه تن سپری
گر همه تن سپری ور ره پنهان سپری - ور دو پر ور سه پری در فخ آن دام وری
مردم چشم که مردم به تو مردم بیند - نظرت نیست به دل گر چه که صاحب نظری
در درون ظلمات سیهی چشمان - همچو آب حیوان ساکنی و مستتری
خانه در دیده گرفتی و تو را یار نشد - آنک از چشمه او جوش کند دیده وری
گر شکر را خبری بودی از لذت عشق - آب گشتی ز خجالت ننمودی شکری
چشم غیرت ز حسد گوش شکر را کر کرد - ترس از آن چشم که در گوش شکر ریخت کری
شیر گردون که همه شیردلان از تو برند - جگر و صف شکنی حمیت و استیزه گری
جگر باجگران آب ظفر از تو خورند -به کمینگاه دل اهل دلان بی جگری
شیر ز آتش برمد سخت و دل آتشکده ای است - جان پروانه بود بر شرر شمع جری
پر پروانه بسوزد جز پروانه دل - که پرش ده پره گردد ز فروغ شرری
شاه حلمی ز خلاء زیر پر دل می رو - تا تو را علم دهد واهب انسان و پری
رو به مریخ بگو که بنگر وصلت دل - تا که خنجر بنهی هیچ سری را نبری
گر توانی عوض سر سر دیگر دادن - سزد ار سر ببری حاکم و وهاب سری
سر ز تو یافت سری پر ز تو دزدید پری - ز تو آموخت تری و ز تو آورد زری
شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کند - قدحی گر شکند زو نتوان گشت بری
مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم - که نبود و نبود سیمبری سیم بری
مشتری بود زلیخا مه کنعانی را - سیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل - بتری غره مشو چنگ کنندت بتری
چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست - وای بر مادر تو گر نکند دل پدری
ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم - زفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری
گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی - ور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری
سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می رو - که اثرهاست نهان در عدم و بی صوری

رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری - سوی دریای معانی که گرامی گهری

برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست - مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری
پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک - پی یاران پریده چه کنی که نپری
هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات - پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو - که از این کوه نیاید تن کس را کمری
بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق - که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری