دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هست اندر غم تو دلشده دانشمندی - همچو نقره ست در آتشکده دانشمندی

بر امید کرم و رحمت بخشایش تو - از ره دور به سر آمده دانشمندی
هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشق - خسته و شیفته و ره زده دانشمندی
چه زیان دارد خوبی تو را دوست اگر - قوت یابد ز چنین مایده دانشمندی
با چنین جام جنونی که تو گردان کردی - کی بماند به سر قاعده دانشمندی
کی روا دارد انصاف و جوانمردی تو - که به غم کشته شود بیهده دانشمندی
کی روا دارد خورشید حق گرمی بخش - که فسرده شود از مجمده دانشمندی
جانب مدرسه عشق کشیدش لطفت - تا ز درس تو برد فایده دانشمندی
نحس تربیع عناصر بگرفتش رحمی - تا منور شود از منقده دانشمندی
بس سخن دارد وز بیم ملال دل تو - لب ببسته ست در این معبده دانشمندی

ای دریغا در این خانه دمی بگشودی - مونس خویش بدیدی دل هر موجودی

چشم یعقوب به دیدار پسر شاد شدی - ساقی وصل شراب صمدی پیمودی
رو نمودی که منم شاهد تو باک مدار - از زیان هیچ میندیش چو دیدی سودی
هیچ کس رشک نبردی که فلان دست ببرد - هر کسی در چمن روح به کام آسودی
نیست روزی که سپاه شبش آرد غارت - نیست دینار و درم یا هوس معدودی
حاجتت نیست که یاد طرب کهنه کنی - کی بود در خضر خلد غم امرودی
صد هزاران گره جمع شده بر دل ما - از نصیب کرمش آب شدی بگشودی
صورت حشو خیالات ره ما بستند - تیغ خورشید رخش خفیه شده در خودی
طالب جمله وی است و لقبش مطلوبی - عابد جمله وی است و لقبش معبودی
خادم و موذن این مسجد تن جان شماست - ساجدی گشته نهان در صفت مسجودی
ای ایازت دل و جان شمس حق تبریزی - نیست در هر دو جهان چون تو شه محمودی

به دغل کی بگزیند دل یارم یاری - کی فریبد شه طرار مرا طراری

کی میان من و آن یار بگنجد مویی - کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری
عنکبوتی بتند پرده اغیار شود - همچو صدیق و محمد من و او در غاری
گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید - حال گل چونک چنین است چه باشد خاری
هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاش - لیک بهر دل من ریش بجنبان ک آری
بس طبیب است که هشیار کند مجنون را - وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری
آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم - که نخواهیم بجز دیدن او ادراری
ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویم - تا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری
کیست خورشید بگو شمس حق تبریزی - که نگنجد صفتش در صحف گفتاری