دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای - در فروبند و همان گنده کسان را می گای

کار بوزینه نبوده ست فن نجاری - دعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای
عاشقی را تو کیی عشق چه درخورد توست - شرم دار ای سگ زن روسبی آخر ز خدای

در دلت چیست عجب که چو شکر می خندی - دوش شب با کی بدی که چو سحر می خندی

ای بهاری که جهان از دم تو خندان است - در سمن زار شکفتی چو شجر می خندی
آتشی از رخ خود در بت و بتخانه زدی - و اندر آتش بنشستی و چو زر می خندی
مست و خندان ز خرابات خدا می آیی - بر شر و خیر جهان همچو شرر می خندی
همچو گل ناف تو بر خنده بریده ست خدا - لیک امروز مها نوع دگر می خندی
باغ با جمله درختان ز خزان خشک شدند - ز چه باغی تو که همچون گل تر می خندی
تو چو ماهی و عدو سوی تو گر تیر کشد - چو مه از چرخ بر آن تیر و سپر می خندی
بوی مشکی تو که بر خنگ هوا می تازی - آفتابی تو که بر قرص قمر می خندی
تو یقینی و عیان بر ظن و تقلید بخند - نظری جمله و بر نقل و خبر می خندی
در حضور ابدی شاهد و مشهود تویی -بر ره و ره رو و بر کوچ و سفر می خندی
از میان عدم و محو برآوردی سر - بر سر و افسر و بر تاج و کمر می خندی
چون سگ گرسنه هر خلق دهان بگشاده ست - تویی آن شیر که بر جوع بقر می خندی
آهوان را ز دمت خون جگر مشک شده ست - رحمت است آنک تو بر خون جگر می خندی
آهوان را به گه صید به گردون گیری - ای که بر دام و دم شعبده گر می خندی
دو سه بیتی که بمانده ست بگو مستانه - ای که تو بر دل بی زیر و زبر می خندی

هست اندر غم تو دلشده دانشمندی - همچو نقره ست در آتشکده دانشمندی

بر امید کرم و رحمت بخشایش تو - از ره دور به سر آمده دانشمندی
هست ز اوباش خیالات تو اندر ره عشق - خسته و شیفته و ره زده دانشمندی
چه زیان دارد خوبی تو را دوست اگر - قوت یابد ز چنین مایده دانشمندی
با چنین جام جنونی که تو گردان کردی - کی بماند به سر قاعده دانشمندی
کی روا دارد انصاف و جوانمردی تو - که به غم کشته شود بیهده دانشمندی
کی روا دارد خورشید حق گرمی بخش - که فسرده شود از مجمده دانشمندی
جانب مدرسه عشق کشیدش لطفت - تا ز درس تو برد فایده دانشمندی
نحس تربیع عناصر بگرفتش رحمی - تا منور شود از منقده دانشمندی
بس سخن دارد وز بیم ملال دل تو - لب ببسته ست در این معبده دانشمندی