دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی - نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی

از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت - کار آن است که با عشق تو هم درد شوی
چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری - به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی
تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند - چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی
برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند - تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی

گر گریزی به ملولی ز من سودایی - روکشان دست گزان جانب جان بازآیی

زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکش - دست از او گر نکشی دست پشیمان خایی
رو بدو آر و بگو خواجه کجا می کشیم - ک آسمان ماه ندیده ست بدین زیبایی
رایگان روی نموده ست غلط افتادی - باش تا در طلب و پویه جهان پیمایی
گنده پیر است جهان چادر نو پوشیده - از برون شیوه و غنج و ز درون رسوایی
چو بدان پیر روی بخت جوانت گوید - سرخر معده سگ رو که همان را شایی
لا یغرنک سد هوس عن رایی - کم قصور هدمت من عوج الا رآ
اشتهی انصح لکن لسانی قفلت - اننی انصح بالصمت علی الاخفا
این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست - نه که در سایه و در دولت این مولایی
بیم از آن می کندت تا برود بیم از تو - یار از آن می گزدت تا همه شکر خایی
شمس تبریز نه شمعی است که غایب گردد - شب چو شد روز چرا منتظر فردایی

نیستی عاشق ای جلف شکم خوار گدای - در فروبند و همان گنده کسان را می گای

کار بوزینه نبوده ست فن نجاری - دعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای
عاشقی را تو کیی عشق چه درخورد توست - شرم دار ای سگ زن روسبی آخر ز خدای