دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی - مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی

سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهار - ز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی
به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی - در صفات ترشی خواجه چرا بستیزی
زیر دیوار وجود تو تویی گنج گهر - گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی
آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن است - کو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی
تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت - که دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی
تیغ در دست درآ در سر میدان ابد - از شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی
آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خود - ز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی
ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدین - کو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی

به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی - می دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی

گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش - گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم -بیدقی گر ببری من برم از تو فرسی
طوطیانند که خود را بکشند از غیرت - گر به سوی شکرش راه برد خرمگسی
پاره پاره کند آن طوطی مسکین خود را - گر یکی پاره شکر زو ببرد مرتبسی
در رخ دشمن من دوست بخندید چو برق - همچو ابر این دل من پر شد و بگریست بسی
در دل عارف تو هر دو جهان یاوه شود - کی درآید به دو چشمی که تو را دید خسی
جیب مریم ز دمش حامل معنی گردد - که منم کز نفسی سازم عیسی نفسی
مجمع روح تویی جان به تو خواهد آمد - تو چو بحری همه سیل اند و فرات و ارسی
ای که صالح تو و این هر دو جهان یک اشتر - ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی
نعره زنگله از جنبش اشتر باشد - که شتر نقل کند از کنسی تا کنسی
هر چراغی که بسوزد مطلب زو نوری - نور موسی طلبی رو به چنان مقتبسی
بس کن این گفت خیال است مشو وقف خیال - چونک هستت به حقیقت نظر و دسترسی
ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین تو - عارف طب دلی بی رگ و نبض و مجسی

در رخ عشق نگر تا به صفت مرد شوی - نزد سردان منشین کز دمشان سرد شوی

از رخ عشق بجو چیز دگر جز صورت - کار آن است که با عشق تو هم درد شوی
چون کلوخی به صفت تو به هوا برنپری - به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی
تو اگر نشکنی آن کت به سرشت او شکند - چونک مرگت شکند کی گهر فرد شوی
برگ چون زرد شود بیخ ترش سبز کند - تو چرا قانعی از عشق کز او زرد شوی