دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هله هشدار که با بی خبران نستیزی - پیش مستان چنان رطل گران نستیزی

گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی - چون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی
گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد - چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی
عجمی وار نگویی تو شهان را که کیید - چون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی
از میان دل و جان تو چو سر برکردند - جان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی
چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی - ظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی
در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود -شودت عین چو با اهل عیان نستیزی
در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات - گر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی
ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خود - چو زمان برگذری و چو مکان نستیزی
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی - گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه - الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی - گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی - راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر - همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی

وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی - مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی

سینه بگشا چو درختان به سوی باد بهار - ز آنک زهر است تو را باد روی پاییزی
به شکرخنده معنی تو شکر شو همگی - در صفات ترشی خواجه چرا بستیزی
زیر دیوار وجود تو تویی گنج گهر - گنج ظاهر شود ار تو ز میان برخیزی
آن قراضه ازلی ریخته در خاک تن است - کو قراضه تک غلبیر تو گر می بیزی
تیغ جانی تو برآور ز نیام بدنت - که دو نیمه کند او قرص قمر از تیزی
تیغ در دست درآ در سر میدان ابد - از شب و روز برون تاز چو بر شبدیزی
آب حیوان بکش از چشمه به سوی دل خود - ز آنک در خلقت جان بر مثل کاریزی
ور نتانی بگریز آ بر شه شمس الدین - کو به جان هست ز عرش و به بدن تبریزی

به شکرخنده اگر می ببرد دل ز کسی - می دهد در عوضش جان خوشی بوالهوسی

گه سحر حمله برد بر دو جهان خورشیدش - گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عسسی
گه بگوید که حذر کن شه شطرنج منم -بیدقی گر ببری من برم از تو فرسی
طوطیانند که خود را بکشند از غیرت - گر به سوی شکرش راه برد خرمگسی
پاره پاره کند آن طوطی مسکین خود را - گر یکی پاره شکر زو ببرد مرتبسی
در رخ دشمن من دوست بخندید چو برق - همچو ابر این دل من پر شد و بگریست بسی
در دل عارف تو هر دو جهان یاوه شود - کی درآید به دو چشمی که تو را دید خسی
جیب مریم ز دمش حامل معنی گردد - که منم کز نفسی سازم عیسی نفسی
مجمع روح تویی جان به تو خواهد آمد - تو چو بحری همه سیل اند و فرات و ارسی
ای که صالح تو و این هر دو جهان یک اشتر - ما همه نعره زنان زنگله همچون جرسی
نعره زنگله از جنبش اشتر باشد - که شتر نقل کند از کنسی تا کنسی
هر چراغی که بسوزد مطلب زو نوری - نور موسی طلبی رو به چنان مقتبسی
بس کن این گفت خیال است مشو وقف خیال - چونک هستت به حقیقت نظر و دسترسی
ای ضیاء الحق ذوالفضل حسام الدین تو - عارف طب دلی بی رگ و نبض و مجسی