دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی - قمری باخبری درد دوایی عجبی

هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش - تابد از روزن دل نور ضیایی عجبی
این چه جام است که از عین بقا سر برزد - تا زند جان منش طال بقایی عجبی
هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بود - یابد از دولت او بندگشایی عجبی
این چه سحر است که خلق از نظرش محرومند - یا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی
از کجا تافت چنان ماه در این قالب تن - تا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی
چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شد - ز یکی دانه در دید سرایی عجبی
می نمود از در و دیوار سرا در تابش - هشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی
شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهان - تا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی

چند روز است که شطرنج عجب می بازی - دانه بوالعجب و دام عجب می سازی

کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی - کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد - مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی
بدگمان باشد عاشق تو از این ها دوری - همه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی
همچو نایم ز لبت می چشم و می نالم - کم زنم تا نکند کس طمع انبازی
نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت -برسد سوی دماغ و بکند غمازی
تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است - از گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی
نه هر آواز گواه است خبر می آرد - این خبر فهم کن ار همنفس آن رازی
ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیرا - نی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی

هله هشدار که با بی خبران نستیزی - پیش مستان چنان رطل گران نستیزی

گر نخواهی که کمان وار ابد کژ مانی - چون کشندت سوی خود همچو کمان نستیزی
گر نخواهی که تو را گرگ هوا بردرد - چون تو را خواند سوی خویش شبان نستیزی
عجمی وار نگویی تو شهان را که کیید - چون نمایند تو را نقش و نشان نستیزی
از میان دل و جان تو چو سر برکردند - جان به شکرانه نهی تو به میان نستیزی
چو به ظاهر تو سمعنا و اطعنا گفتی - ظاهر آنگه شود این که به نهان نستیزی
در گمانی ز معاد خود و از مبدا خود -شودت عین چو با اهل عیان نستیزی
در تجلی بنماید دو جهان چون ذرات - گر شوی ذره و چون کوه گران نستیزی
ز زمان و ز مکان بازرهی گر تو ز خود - چو زمان برگذری و چو مکان نستیزی
مثل چرخ تو در گردش و در کار آیی - گر چو دولاب تو با آب روان نستیزی
چون جهان زهره ندارد که ستیزد با شاه - الله الله که تو با شاه جهان نستیزی
هم به بغداد رسی روی خلیفه بینی - گر کنی عزم سفر در همدان نستیزی
حیله و زوبعی و شیوه و روبه بازی - راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی
همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر - همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی