دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای - توبه و توبه کنان را همه گردن زده ای

کی شود با تو معول که چنین صاعقه ای - کی کند با تو حریفی که همه عربده ای
نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست - نه در این شش جهتی پس ز کجا آمده ای
هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی - هفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده ای
دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست - جنت جنتی و دوزخ دوزخ بده ای
چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن - فتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده ای
بی تو در صومعه بودن بجز از سودا نیست - ز آنک تو زندگی صومعه و معبده ای
دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق - که خراج از ده ویران دلم بستده ای
ای دل ساده من داد ز کی می خواهی - خون مباح است بر عشق اگر زین رده ای
داد عشاق ز اندازه جان بیرون است - تو در اندیشه و در وسوسه بیهده ای
جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق - تو گرفتار صفات خر و دیو و دده ای
بس کن و سحر مکن اول خود را برهان - که اسیر هوس جادویی و شعبده ای

هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی - قمری باخبری درد دوایی عجبی

هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش - تابد از روزن دل نور ضیایی عجبی
این چه جام است که از عین بقا سر برزد - تا زند جان منش طال بقایی عجبی
هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بود - یابد از دولت او بندگشایی عجبی
این چه سحر است که خلق از نظرش محرومند - یا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی
از کجا تافت چنان ماه در این قالب تن - تا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی
چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شد - ز یکی دانه در دید سرایی عجبی
می نمود از در و دیوار سرا در تابش - هشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی
شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهان - تا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی

چند روز است که شطرنج عجب می بازی - دانه بوالعجب و دام عجب می سازی

کی برد جان ز تو گر ز آنک تو دل سخت کنی - کی برد سر ز تو گر ز آنک بدین پردازی
صفت حکم تو در خون شهیدان رقصد - مرگ موش است ولیکن بر گربه بازی
بدگمان باشد عاشق تو از این ها دوری - همه لطفی و ز سر لطف دگر آغازی
همچو نایم ز لبت می چشم و می نالم - کم زنم تا نکند کس طمع انبازی
نای اگر ناله کند لیک از او بوی لبت -برسد سوی دماغ و بکند غمازی
تو که می ناله کنی گر نه پی طراری است - از گزافه تو چنین خوش دم و خوش آوازی
نه هر آواز گواه است خبر می آرد - این خبر فهم کن ار همنفس آن رازی
ای دل از خویش و از اندیشه تهی شو زیرا - نی تهی گشت از آن یافت ز وی دمسازی