دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

صنما تو همچو آتش قدح مدام داری - به جواب هر سلامی که کنند جام داری

ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد - ز خداش وحی آید که هنوز وام داری
چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان - به درون جان چاکر چه پدید نام داری
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم - صنما هزار آتش تو در آن سلام داری
ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان - به کدام روی گویم که چو من غلام داری
تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادت - بجز از برای فتنه به جهان چه کام داری
توریز بخت یارت به خدا که راست گویی - که میان شیرمردان چو ویی کدام داری
تبریز شاد بادا که ز نور و فر آن شه - دو هزار بیش چاکر چو یمن چو شام داری
نظر خدای خواهم که تو را به من رساند - به دعا چه خواهمت من که همه تو رام داری
نظر حسود مسکین طرقید از تفکر - نرسید در تو هر چند که تو لطف عام داری
چه حسود بلک عاشق دو هزار هر نواحی - نه خیالشان نمایی نه به کس پیام داری
تو خدای شمس دین را به من غلام بخشی - چو غلامیی ورا تو به شهان حرام داری
لقبت چو می بگویم دل من همی بلرزد - تو دلا مترس زیرا که شه کرام داری

برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای - توبه و توبه کنان را همه گردن زده ای

کی شود با تو معول که چنین صاعقه ای - کی کند با تو حریفی که همه عربده ای
نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست - نه در این شش جهتی پس ز کجا آمده ای
هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی - هفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده ای
دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست - جنت جنتی و دوزخ دوزخ بده ای
چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن - فتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده ای
بی تو در صومعه بودن بجز از سودا نیست - ز آنک تو زندگی صومعه و معبده ای
دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق - که خراج از ده ویران دلم بستده ای
ای دل ساده من داد ز کی می خواهی - خون مباح است بر عشق اگر زین رده ای
داد عشاق ز اندازه جان بیرون است - تو در اندیشه و در وسوسه بیهده ای
جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق - تو گرفتار صفات خر و دیو و دده ای
بس کن و سحر مکن اول خود را برهان - که اسیر هوس جادویی و شعبده ای

هست در حلقه ما حلقه ربایی عجبی - قمری باخبری درد دوایی عجبی

هست در صفه ما صف شکنی کز نظرش - تابد از روزن دل نور ضیایی عجبی
این چه جام است که از عین بقا سر برزد - تا زند جان منش طال بقایی عجبی
هر کی از ظلمت غم بر دل او بند بود - یابد از دولت او بندگشایی عجبی
این چه سحر است که خلق از نظرش محرومند - یا چه ابر است بر آن ماه لقایی عجبی
از کجا تافت چنان ماه در این قالب تن - تا ز جا رفت دل و رفت به جایی عجبی
چون دل از خانه وهم حدثان بیرون شد - ز یکی دانه در دید سرایی عجبی
می نمود از در و دیوار سرا در تابش - هشت جنت ز یکی روح فزایی عجبی
شمس تبریز از این خوف و رجا بازرهان - تا برآید ز عدم خوف و رجایی عجبی