دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

چه جمال جان فزایی که میان جان مایی - تو به جان چه می نمایی تو چنین شکر چرایی

چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی - تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی
غم عشق تو پیاده شده قلعه ها گشاده - به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی
همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته - شه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی
تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینا - بجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی
تو برسته از فزونی ز قیاس ها برونی - به دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرایی
به دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمد - دو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چرایی
تو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاری - دو هزار بی قراری تو چنین شکر چرایی
چو بدان لطیف خنده همه را بکرده بنده - ز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چرایی
چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزد - دو هزار موج خیزد تو چنین شکر چرایی
چو دو زلف توست طوقم ز شراب توست شوقم - بنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی
ز گلت سمن فنا شد همه مکر و فن فنا شد - من و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی

صنما تو همچو آتش قدح مدام داری - به جواب هر سلامی که کنند جام داری

ز برای تو اگر تن دو هزار جان سپارد - ز خداش وحی آید که هنوز وام داری
چو حقت ز غیرت خود ز تو نیز کرد پنهان - به درون جان چاکر چه پدید نام داری
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم - صنما هزار آتش تو در آن سلام داری
ز پی غلامی تو چو بسوخت جان شاهان - به کدام روی گویم که چو من غلام داری
تو هنوز روح بودی که تمام شد مرادت - بجز از برای فتنه به جهان چه کام داری
توریز بخت یارت به خدا که راست گویی - که میان شیرمردان چو ویی کدام داری
تبریز شاد بادا که ز نور و فر آن شه - دو هزار بیش چاکر چو یمن چو شام داری
نظر خدای خواهم که تو را به من رساند - به دعا چه خواهمت من که همه تو رام داری
نظر حسود مسکین طرقید از تفکر - نرسید در تو هر چند که تو لطف عام داری
چه حسود بلک عاشق دو هزار هر نواحی - نه خیالشان نمایی نه به کس پیام داری
تو خدای شمس دین را به من غلام بخشی - چو غلامیی ورا تو به شهان حرام داری
لقبت چو می بگویم دل من همی بلرزد - تو دلا مترس زیرا که شه کرام داری

برو ای عشق که تا شحنه خوبان شده ای - توبه و توبه کنان را همه گردن زده ای

کی شود با تو معول که چنین صاعقه ای - کی کند با تو حریفی که همه عربده ای
نی زمین و نه فلک را قدم و طاقت توست - نه در این شش جهتی پس ز کجا آمده ای
هشت جنت به تو عاشق تو چه زیبا رویی - هفت دوزخ ز تو لرزان تو چه آتشکده ای
دوزخت گوید بگذر که مرا تاب تو نیست - جنت جنتی و دوزخ دوزخ بده ای
چشم عشاق ز چشم خوش تو تردامن - فتنه و رهزن هر زاهد و هر زاهده ای
بی تو در صومعه بودن بجز از سودا نیست - ز آنک تو زندگی صومعه و معبده ای
دل ویران مرا داد ده ای قاضی عشق - که خراج از ده ویران دلم بستده ای
ای دل ساده من داد ز کی می خواهی - خون مباح است بر عشق اگر زین رده ای
داد عشاق ز اندازه جان بیرون است - تو در اندیشه و در وسوسه بیهده ای
جز صفات ملکی نیست یقین محرم عشق - تو گرفتار صفات خر و دیو و دده ای
بس کن و سحر مکن اول خود را برهان - که اسیر هوس جادویی و شعبده ای