دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی - شب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی

مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ دارد - ز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی
به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهد - دل همچو بحر باید که گهر کند گدایی
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا - بستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی
به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکش - برهد تن از هلاکش به سعادت سمایی
بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزه - که حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی
بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جان - بر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی

صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی - که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی

تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه تو - به کف آورند زاغان همه خلقت همایی
کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم - تو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی
تویی گوهری که محو است دو هزار بحر در تو - تویی بحر بی کرانه ز صفات کبریایی
به وصال می بنالم که چه بی وفا قرینی - به فراق می بزارم که چه یار باوفایی
به گه وصال آن مه چه بود خدای داند - که گه فراق باری طرب است و جان فزایی
دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتی - رخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی

چه جمال جان فزایی که میان جان مایی - تو به جان چه می نمایی تو چنین شکر چرایی

چو بدان تو راه یابی چو هزار مه بتابی - تو چه آتش و چه آبی تو چنین شکر چرایی
غم عشق تو پیاده شده قلعه ها گشاده - به سپاه نور ساده تو چنین شکر چرایی
همه زنگ را شکسته شده دست جمله بسته - شه چین بس خجسته تو چنین شکر چرایی
تو چراغ طور سینا تو هزار بحر و مینا - بجز از تو جان مبینا تو چنین شکر چرایی
تو برسته از فزونی ز قیاس ها برونی - به دو چشم مست خونی تو چنین شکر چرایی
به دلم چه آذر آمد چو خیال تو درآمد - دو جهان به هم برآمد تو چنین شکر چرایی
تو در آن دو رخ چه داری که فکندی از عیاری - دو هزار بی قراری تو چنین شکر چرایی
چو بدان لطیف خنده همه را بکرده بنده - ز دم تو مرده زنده تو چنین شکر چرایی
چو صفات حسن ایزد عرقت به بحر ریزد - دو هزار موج خیزد تو چنین شکر چرایی
چو دو زلف توست طوقم ز شراب توست شوقم - بنگر که در چه ذوقم تو چنین شکر چرایی
ز گلت سمن فنا شد همه مکر و فن فنا شد - من و صد چو من فنا شد تو چنین شکر چرایی