دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

برسید لک لک جان که بهار شد کجایی - بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی

رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد - همه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی
ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته - بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی
خضر و سمن چو رندان بشکسته اند زندان - گل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی
همه مریمان کامل همه بکر و گشته حامل - بنموده عارفان دل به جناب کبریایی
چو شکوفه کرد به بستان ز ره دهن چو مستان - تو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی
به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودک - سوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی
بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبر - به ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی

هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی - شب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی

مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ دارد - ز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی
به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهد - دل همچو بحر باید که گهر کند گدایی
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا - بستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی
به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکش - برهد تن از هلاکش به سعادت سمایی
بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزه - که حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی
بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جان - بر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی

صنما چگونه گویم که تو نور جان مایی - که چه طاقت است جان را چو تو نور خود نمایی

تو چنان همایی ای جان که به زیر سایه تو - به کف آورند زاغان همه خلقت همایی
کرم تو عذرخواه همه مجرمان عالم - تو امان هر بلایی تو گشاد بندهایی
تویی گوهری که محو است دو هزار بحر در تو - تویی بحر بی کرانه ز صفات کبریایی
به وصال می بنالم که چه بی وفا قرینی - به فراق می بزارم که چه یار باوفایی
به گه وصال آن مه چه بود خدای داند - که گه فراق باری طرب است و جان فزایی
دل اگر جنون آرد خردش تویی که رفتی - رخ توست عذرخواهش به گهی که رخ گشایی