دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی - دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی

تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی - نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی
به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید - که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی
تو به گوش دل چه گفتی که به خنده اش شکفتی - به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی
تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی - به خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی
ز تو خاک ها منقش دل خاکیان مشوش - ز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی
طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شد - کرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی
دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی - سخنی به درد گویی که همو کند دوایی
ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان - ز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی

برسید لک لک جان که بهار شد کجایی - بشکفت جمله عالم گل و برگ جان فزایی

رخ یوسفان ببینی که ز چاه سر برآرد - همه گلرخان ببینی که کنند خودنمایی
ثمرات دل شکسته به درون خاک بسته - بگشاده دیده دیده ز بلای دی رهایی
خضر و سمن چو رندان بشکسته اند زندان - گل و لاله شاد و خندان ز سعادت عطایی
همه مریمان کامل همه بکر و گشته حامل - بنموده عارفان دل به جناب کبریایی
چو شکوفه کرد به بستان ز ره دهن چو مستان - تو نصیب خویش بستان ز زمانه گر ز مایی
به مثال گربه هر یک به دهان گرفته کودک - سوی مادران گلشن به نظاره چون نیایی
بنگر به مرغ خوش پر چو خطیب فوق منبر - به ثنا و حمد داور بگرفته خوش نوایی

هله ای دلی که خفته تو به زیر ظل مایی - شب و روز در نمازی به حقیقت و غزالی

مه بدر نور بارد سگ کوی بانگ دارد - ز برای بانگ هر سگ مگذار روشنایی
به نماز نان برسته جز نان دگر چه خواهد - دل همچو بحر باید که گهر کند گدایی
اگر آن میی که خوردی به سحر نبود گیرا - بستان میی که یابی ز تفش ز خود رهایی
به خدا به ذات پاکش که میی است کز حراکش - برهد تن از هلاکش به سعادت سمایی
بستان مکن ستیزه تو بدین حیات ریزه - که حیات کامل آمد ز ورای جان فزایی
بهلم دگر نگویم که دریغ باشد ای جان - بر کور یوسفی را حرکات و خودنمایی