دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی - به میان سرو و سوسن گل خوش عذار باشی

به طرب هزار چندان که بوند عیش مندان - به میان باغ خندان مثل انار باشی
نشوی چو خارهایی که خلند دست و پا را - به مثال نیشکرها که شکرنثار باشی
به مثال آفتابی که شهیر شد به بخشش -به میان پاکبازان به عطا مشار باشی
هله بس که تا شهنشه بگشاید و بگوید - چو خمش کنی نگویی و در انتظار باشی

چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی - بگشا در عنایت که ستون صد جهانی

چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش - به قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی
چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر - همه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی
به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت - که جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی
چه سماع هاست در جان چه قرابه های ریزان - که به گوش می رسد زان دف و بربط و اغانی
چه پر است این گلستان ز دم هزاردستان - که ز های و هوی مستان تو می از قدح ندانی
همه شاخه ها شکفته ملکان قدح گرفته - همگان ز خویش رفته به شراب آسمانی
برسان سلام جانم تو بدان شهان ولیکن - تو کسی به هش نیابی که سلامشان رسانی
پشه نیز باده خورده سر و ریش یاوه کرده - نمرود را به دشنه ز وجود کرده فانی
چو به پشه این رساند تو بگو به پیل چه دهد - چه کنم به شرح ناید می جام لامکانی
ز شراب جان پذیرش سگ کهف شیرگیرش - که به گرد غار مستان نکند بجز شبانی
چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیر شرزه - چو وفا کند چه یابد ز رحیق آن اوانی
تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینی - که از او رسد شرارت به کواکب معانی

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی - دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی

تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی - نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی
به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید - که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی
تو به گوش دل چه گفتی که به خنده اش شکفتی - به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی
تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی - به خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی
ز تو خاک ها منقش دل خاکیان مشوش - ز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی
طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شد - کرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی
دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی - سخنی به درد گویی که همو کند دوایی
ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان - ز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی