دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

ز غم تو زار زارم هله تا تو شاد باشی - صنما در انتظارم هله تا تو شاد باشی

تو مرا چو خسته بینی نظر خجسته بینی - دل و جان به غم سپارم هله تا تو شاد باشی
ز غم دلم چه شادی به جفا چه اوستادی - دم شاد برنیارم هله تا تو شاد باشی
صنما چو تیغ دشنه تو به خون بنده تشنه - ز دو دیده خون ببارم هله تا تو شاد باشی
تو مرا چو شاد بینی سر و سینه پر ز کینی - سر خویش را نخارم هله تا تو شاد باشی
ز تو بخت و جاه دارم دل تو نگاه دارم - صنما بر این قرارم هله تا تو شاد باشی
تویی جان این زمانه تو نشسته پربهانه - ز زمانه برکنارم هله تا تو شاد باشی
تن و نفس تا نمیرد دل و جان صفا نگیرد - همه این شده ست کارم هله تا تو شاد باشی

شب و روز آن نکوتر که به پیش یار باشی - به میان سرو و سوسن گل خوش عذار باشی

به طرب هزار چندان که بوند عیش مندان - به میان باغ خندان مثل انار باشی
نشوی چو خارهایی که خلند دست و پا را - به مثال نیشکرها که شکرنثار باشی
به مثال آفتابی که شهیر شد به بخشش -به میان پاکبازان به عطا مشار باشی
هله بس که تا شهنشه بگشاید و بگوید - چو خمش کنی نگویی و در انتظار باشی

چو یقین شده ست دل را که تو جان جان جانی - بگشا در عنایت که ستون صد جهانی

چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش - به قصاص عاشقانت که تو صارم زمانی
چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر - همه چیز را به پیشت خورشی است رایگانی
به حمل رسید آخر به سعادت آفتابت - که جهان پیر یابد ز تو تابش جوانی
چه سماع هاست در جان چه قرابه های ریزان - که به گوش می رسد زان دف و بربط و اغانی
چه پر است این گلستان ز دم هزاردستان - که ز های و هوی مستان تو می از قدح ندانی
همه شاخه ها شکفته ملکان قدح گرفته - همگان ز خویش رفته به شراب آسمانی
برسان سلام جانم تو بدان شهان ولیکن - تو کسی به هش نیابی که سلامشان رسانی
پشه نیز باده خورده سر و ریش یاوه کرده - نمرود را به دشنه ز وجود کرده فانی
چو به پشه این رساند تو بگو به پیل چه دهد - چه کنم به شرح ناید می جام لامکانی
ز شراب جان پذیرش سگ کهف شیرگیرش - که به گرد غار مستان نکند بجز شبانی
چو سگی چنین ز خود شد تو ببین که شیر شرزه - چو وفا کند چه یابد ز رحیق آن اوانی
تبریز مشرقی شد به طلوع شمس دینی - که از او رسد شرارت به کواکب معانی